Home فلکی از نگاه دیگران علی صیامی

 

 

 

محمود فلکی و "سَبُکی"* در شعر

علی صیامی

 

 

 

 


از کدام "سنگینی" ای سبک می شویم که از ته دل می گوییم:
"آخیش, سَبُک شدم.؟"
آیا این سنگینی, همان سنگینی ای نیست, که اگر بر کفه ی ترازوی الکترونیکی آزمایشگاهی هم گذاشته شود, کوچکترین تغییری در اعداد صفحه ی دیژیتال دیده نمی شود, اما من و شما آن را بر شانه و کول خود حس می کنیم کمرمان زیر بارش خم می شود؟ سنگینی بار منت, سنگینی عهد شکنی, سنگینی گناه... .
- رفتم دیدار "آقا" کمی گریه کردم, سبک شدم.
- غزلی از حافظ که خواندم, به پرواز درآمدم.
- وقتی سنفونی شماره ی ۹ بتهوون را گوش میدم, آنچنان سبک میشم که به پرواز در میام.
شاید بتوان گفت که آرزوی انسان, رسیدن به " سَبُکی" است تا به پرواز در آید. شاید بتوان گفت که "سَبُکی" معنای هستی است. فکر می کنم که ماندگاری این عبارت از فروغ فرخزاد: " پرواز را بخاطر بسپار, پرنده مُردنی است" دلیلی بر همین ادعا باشد.

بر این اعتقادم که هنر, و در اینجا ادبیات, یکی از ابزارهایی است ( بنظر من مهمترین ابزار) که امکان سبک شدن و پرواز را برای انسان فراهم می کند. اما, آن هنرویا ادبیاتی که خود با مصالح سبک تولید شده باشد, سبکیِ سبکتری را نصیب هنردوست می کند, که هماورد سنگینی خردکننده ی روزمره گی ها و غم هاست.
حافظ می گوید:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم.

بسیاری از مردمان با خواندن این غزل, توانِ به زمین گذاشتن سنگینیِ زندگی و روزمره گی را می یابند, به آسمان پرمی کشند , سقف فلک را می شکافند و طرحی نو در می اندازند.
در این شعر اما, واژه هایی است که خود سنگین و گاه ماتریال هستند؛ "فلک", " سقف" ," درانداختن"." لشگر" و " خون".
هرچند سازوکار پارادوکسالی " گل و می با لشگر و خون" در این دو بیت از سنگینی " لشگر و خون" می کاهد, اما بالاخره این واژه های باردار, حضور سنگینی خود را به خواننده انتقال می دهند.

غرضم از این مقدمه, پرداختن به چگونگیِ سبکی در شعرِ " شعر چه خوب است" از فلکی است.

شعر چه خوب است۱

شعر چه خوب است
که شادیِ رویا را به خانه می آورد
تا من دیگر پشت لباسم پنهان نمانم
و برهنه برقصم
با آهنگی که از هیچ رنگ می گیرد
و گم شوم در سایه ی عطر,
که آفتاب من
همین ناپیدایی چیزهاست.

وبعد وقتی سکوت, درشت می شود
حتا خدا هم به خلوت واژه ها راه نمی یابد
ومن می توانم از دو واژه ی تنیده به هم
با صدای امکان دو رها شدن,
دو بال بسازم
که سایه ای ست برای تشنه ای.

 

در این شعر با عناصری سر و کار داریم که میشناسیمشان و حضور مدام در زندگی مان دارند. اکثر این موجودات( واژه ها) سوبژکتیوند. هرچند که این موجودات در جو زمین می زیند, اما رها از نیروی جاذبه ی زمین هستند. پس طبیعی خواهد بود که هیچگونه وزن و سنگینیِِ اُبژکتیوی را درانسان باعث نشوند. جادوی این واژه- ماتریال ها در این است که سبکی را در خواننده به حدی سبک می کند که او بدون تحمل هیچ سختی ای " دو بال " برای پرواز بر شانه های خود حس کند.
شاعر ( همچنین مخاطب) از خستگی و سنگینی در "خانه" مانده است. او به "شعر" پناه می برد. شعر,
نام – واژه ای کلی است. اما همین نام- واژه, وقتی به ذهن می آید, " رویا" از حالت عامش به حالت خاص یعنی" شاد" متحول می شود:
شعر چه خوب است
که شادیِ رویا را به خانه می آورد
حالا که خانه, شاد از رویا های شاد است, پس رها شدن ازپوشش ها( لباس یا مورال ها) را طلب می کند:
تا من دیگر پشت لباسم پنهان نمانم
برهنگی, سبک شدن است, پس, نشستن جایز نیست," رقص", سرآغازِ جنبش برای پرواز, تمامی وجود را در بر می گیرد و "هیچ" , بی وزن ترین ِ بی وزن ها, به آهنگِ این رقص, رنگ می دهد
و برهنه برقصم
با آهنگی که از هیچ رنگ می گیرد

برای "گم شدن" در دنیایِ رویایِ شاد, باید ازآن خانه بیرون شد و در جایی دیگر, در "ناپیدایی چیزها" رقصید. در مکانی که مصالحش سبکترین چیزها باشد؛ نور از اصلی ترین منبع, یعنی "آفتاب", و فضا, نه از عطر, که ماتریال و ابژکتیو است, بلکه از " سایه ی عطر", که وزنی ندارد:

و گم شوم در سایه ی عطر,
که آفتاب من
همین ناپیدایی چیزهاست.

بخش اول شعر, شوریدگی است. شوریدگی ای که تمامی اجزا بوجودآورنده اش؛ آهنگ, رنگ, نور, سایه ی عطر و ناپیدایی چیزها در هارمونی شان " سکوت" را موجد می شوند. اما سکوت در کدامین مرحله ی طیف گونه اش؟ در آنجایی که به " درشتی " برسد. تا این درشتی بر بزرگی "خدا" هم فائق آید, تا بتوان از " خلوت واژه ها" , " دو واژه ی تنیده به هم " را جدا و تبدیل به " صدای امکان دو رها شدن" کرد, یعنی از آن دو واژه دو" بال ساخت", بال هایی که برای آن انسان خسته و سنگین یا " تشنه", " سایه" ای شود.

" کالوینو" آنجایی که در کتاب "شش یادداشت برای هزاره ی سوم" شعر های " کاوالانتی" را به کمک می گیرد تا مقوله ی سبکی در شعر را توضیح دهد, می گوید: " مشخصه ی اشعار او تصاویر انسان نیستند, بلکه آه است و شعاع نور و تصاویر بصری؛ [ ...] در نزد کاوالانتی, مفهوم سبُکی, چون رنج عشق, در ماهیتی لمس نشدنی حل می شود که بین روان حس و روان شعور در گردش است, بین دل و فکر, بین چشم و صدا. یعنی همیشه به یک ماهیت و با شاخصه ای سه گانه مربوط می شود: ۱. با سبکی بسیار. ۲. با تحرک, ۳. با حمل خبر."۲
با یاری گرفتن از این تعریف کالوینو در مورد سبکی در شعر و کاربرد واژه ها, می توانم مدعی شوم که در این شعر, "سبکی" فضا و واژه ها, چنان در و بر شعرسایه انداخته که حتا " سکوت" با" درشت " شدنش سبکتر می شود. ( واژه ی درشت و درشتی, طبعا می بایست سنگین - باری را در ذهن تداعی کند, اما در اینجا, درشتی برای سبکتر شدن سایه, سایه ای که وزنش به تصور هم نمی آید, بکارآمده است. من این حرکت زبانی را که هم از متن و هم از محتوا آشنایی زدایی کرده, اعجاب می دانم, چیزی بالاتر از ایجاز, که به یکی از ضروریات شعریت شعر معروف شده است.)

مرداد ۱۳۸۴ تهران
***********************************************************************************************
۱- " آخرین کتاب شعر( مجموعه شعر) , محمود فلکی, چاپ نخست: زمستان ۱۳۷۸ ( دسامبر ۱۹۹۹) / انتشارات سوژه-آلمان

۲. مدت ها ست که در فکر بررسی آثار "فلکی" هستم. شاعر, رمان نویس , سنجشگر ادبی و ... . آخرین کارش در ایران " تئوری داستان نویسی " است که در ایران توسط " نشر دیگر" به بازار آمده است. درباره ی این کتاب مصاحبه ای با فلکی دارم که در سایت اینترنتی" ادبیات و فرهنگ" آمده است. اما محرک من برای نوشتن این مطلب, مطالعه ی مفاله – سخنرانی های " ایتالو کالوینا" تحت عنوان " سبکی" با ترجمه به فارسی ازخانم لیلی گلستان بود. با سپاس از خانم گلستان:
شش یادداشت برای هزاره ی بعدی/ ایتالو کالوینو. ترجمه ی لیلی گلستان- تهران" نشر کتاب نادر, ۱۳۸۱ ISBN ۹۶۴ – ۷۳۵۹ – ۲۷ – ۶ )

Add comment


Security code
Refresh