Home مصاحبه ها آزادی بیان

آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

استبداد درون، استبداد پدید می‌آورد، آزادی درونی شده، آزادی می‌آفریند

 

در پاسخ به پرسش "جنگ زمان" در باره‌ی مفهوم آزادی بیان زیر عنوان " آزادی بیان: باور یا نقاب؟"

( این مطلب در "جنگ زمان"، شماره ی 14،  ژوئن 012 2،  به چاپ رسیده است)

 

 

 

 

 

محمود فلکی

 

آنچه در اینجا می‌آید، نه یک کار جامعِ پژوهشی، بلکه دست‌آورد تجربی- زیستی در جهان مدرن است. این تجربه هم درونی است (به تعبیر دیلتی)، یعنی نتیجه ‌ی آموزه از گذشته‌گان و دانش مطالعاتی، هم تجربه‌ی بیرونی است که امری شخصی و روزمره است. هدف من در این نوشته، رسیدن به یک نتیجه‌ی معین نیست، بلکه به طرح مسئله‌ای با توضیحات مشخصی می‌پردازم که می‌تواند زمینه را برای وارد شدن به یک بحث جامع و گسترده فراهم آورد.

در کشورهایی نظیر ایران که در آن هنوز "دموکراسی" و "آزادی" به معنای مدرن آن تجربه نشده، معنای روشنی از این مفاهیم به دست داده نمی‌شود و هر کسی از دیدگاه خود آنها را تفسیر یا تعبیر می کند، با اینکه ظاهرن معنای آن بر همه‌گان روشن می‌نمایاند. نسل ما در گذشته، زمان شاه، فریاد آزادی‌خواهی سر ‌می‌داد که بازتاب آن را در بسیاری از شعرها و داستان‌های آن زمان می‌توان یافت. عده ‌ای هم جانشان را در این راه به داو گذاشتند. اما باید اعتراف کنم که ما آزادی را بیشتر با کارکرد سیاسی آن در نظر داشتیم. از سوی دیگر آزادی تا حدی که اندیشه‌ی وابسته‌ی ما یا ایدئولوژی ما اجازه می‌داد، قابل اجرا می‌توانست باشد.  آن‌چه را که ما دموکراسی یا آزادی می‌نامیدیم، روی دیگر نظام مستبد بود؛ چرا که می‌خواستیم دیگران تنها از اندیشه و ایده‌ی ما پیروی کنند. یعنی هنوز به آزادی دست نیافته، با سیاسی یا ایدئولوژیک کردن آن، به مسخ آن دست می‌زدیم. این نوع رویکردِ ساده و ابتدایی نسبت به پدیده‌ی آزادی برمی‌گردد به دوران مشروطیت که هسته‌ی نخستینِ اندیشه به آزادی از آنجا سر برمی‌دارد؛ اما می‌بینیم که نیاکان "رفورمیست" یا "روشنگر" ما این سنت غلطِ سیاسی و حتا دینی کردن مفاهیمی مانند آزادی را پایه‌گذاری کردند. متأسفانه هنوز هم چنین رویکردی نسبت به این پدیده‌ها امری غالب است. اما می‌دانیم که آزادی سیاسی یک وجه از وجوه آزادی مدنی است و تنها با آزادی سیاسی، آزادی‌های دیگر خود‌بخود کسب نمی‌شوند. "آزادی بیان" هم یکی دیگر از این وجوه  است که بدون دموکراتیک کردن جامعه نمی‌تواند چهره‌ی روشنی بیابد.

در غرب، زمانی از آزادی مفهوم درستی به دست داده شد که اندیشمندان و سپس جامعه دریافنتد که هر فرد با آزادی دیگری می‌تواند به آزادی خود دست یابد. یعنی یک نوع آزادی متقابل، که انسان با آزادی دیگری آزادی‌اش را تکمیل می‌کند. و این برمی‌گردد به میزان مدارا و توان درک دیگری در یک جامعه‌ی دموکراتیک. در این راستا می‌توان آن جمله‌ی معروفِ آزادی بیان را تکرار کرد: "با اینکه با تو مخالفم، اما برای آزادی بیان تو حاضرم جانم را فدا کنم" (نقل به حافظه).

با این پیش‌درآمد، در اینجا به چگونگیِ پرسش شما و بینش نهفته در آن می‌پردازم: شما پرسیده‌اید که آیا " آزادی بیان یک باور است یا یک نقاب؟"

از پرسش شما می‌توان اینگونه استنباط کرد که "آزادی بیان" تنها می‌تواند در هیئت یک نوع "باور" جلوه‌ نماید. یعنی اگر آن را هم‌چون "باور" در نظر نگیرم، باید امری ناباور و همان "نقاب" باشد. اما "آزادی بیان" نه "باور" است، نه "نقاب"!

به گمانم، "آزادی بیان" نمی‌تواند یک "باور" باشد، چرا که واژه‌ی باور در کارکردِ مفهومی‌اش، الگویی ثابت و تغییر ناپذیر است؛ مانند "باور" به دین یا ایدئولوژی یا به هر پدیده‌ی دیگر که شخص باورمند، آن را هم‌چون امری ثابت، پایدار، کامل و دورنی شده می‌‌پذیرد و در این راستا معمولن تولرانس (رواداری، مدارا) را روا نمی‌داند. این نوع رویکرد به باور با دستاوردهای اندیشگیِ مدرن مغایرت دارد؛ چرا که آزادی در مفهوم کلی و مدرن آن با مدارا گره خورده است، و یکی بدون دیگری نمی تواند هستی بیابد. آزادی بیان یک پدیده یا دست‌آورد برآمده از مدرنیته در غرب در نتیجه‌ی پدیداری "روشنگری" و "سکولاریسم" است و مانند هر‌پدیده‌ی دیگری امری است تغییر‌پذیر که می‌تواند در تحولات نوین، شکل تازه‌تر و بهتری به خود بگیرد. "آزادی بیان" به گمانم "نقاب" هم نیست؛ چرا که در کشورهایی با نظام خودکامه یا استبدادی در کل نمی‌شود از آزادی سخن گفت، حتا اگر اینجا یا آنجا در تبصره‌ای به آن اشاره شده باشد. چیزی که وجود ندارد دیگر با نقاب و بی‌نقابش بی‌معنا می‌شود. پس سخن ما در مورد "آزادی بیان" در کشورهای دموکراتیک، به‌ویژه در غرب می‌تواند معنا بیابد. در اینجا آزادی بیان واقعیتی است ملموس که در زندگی روزمره حضوری مشخص و کارکردی تعیین کننده در سوی پاسداری از دموکراسی دارد.

با ارجاع به متن پرسش شما، اینکه "در هیچ کدام از این سندها (منشور حقوق بشر و در قانون‌های کشورهای جهان) تعریف جامع و کاملی از آزادی بیان نشده،" و اینکه آزادی بیان باید "بدون اما و اگر" باشد، می‌توان گفت که در این خواست نوعی مطلقیت نهفته است که با خواست آزادی در جامعه‌ی انسانی مدرن می‌تواند مغایر باشد. زیرا هیچ پدیده‌ای نمی‌تواند به طور مطلق و بی‌مرز وجود داشته باشد و جنبه‌ی نسبیت آن را هم باید درنظر داشت. آزادی در مطلقیت خود می‌تواند به حاکمیت "آنارشی" منجر شود. آزادی آنجا معنا می‌یابد که به آزادی دیگری لطمه نزند. وقتی از آزادی "بدون اما و اگر" یا بی مرز سخن می‌گوییم، آنگاه این پرسش را می‌توان مطرح کرد که آیا یک فاشسیت یا یک بنیادگرای دینی یا غیر دینیِ ضد دموکراسی در یک جامعه‌ی دموکراتیک حق دارد "بدون اما و اگر" آزادی بیان داشته باشد؟ آیا آزاد گذاشتن "بی حد و حصر" فاشسیت‌ها نمی‌تواند باعث به قدرت رسیدن آنها شود و به اضمحلال دموکراسی منجر شود؟ یعنی آزادی برآمده از دموکراسی می‌تواند ضد خود را در درون خود بپروراند. و همین، پاشنه آشیلِ دموکراسی است. پس صد در صد هم نمی‌توان بدون اما و اگر از آزادی بیان سخن گفت.

با این وجود، تا آنجا که من باخبرم در قانون‌های اساسی کشورهای اروپای غربی و در بیانیه‌ی حقوق بشر، آزادی بیان چنان وزن بالایی دارد که اصلن نباید نگران آن بود. به گمانم به جای نگرانی برای بی‌حد و مرزنبودن آزادی بیان، بیاییم در جهت شفاف‌بخشی همین آزادی موجود در غرب، که تاکنون عالی‌ترین شکل آزادی در جامعه‌ی بشری است،

بپردازیم، بی‌آنکه دچار شعارهای زودگذر بشویم یا بخواهیم نقش داور بین‌المللی را بازی کنیم.

 

در ماده‌ی 19 حقوق بشر، تعریف روشنی از آزادی بیان وجود دارد که می‌توان آن را مبنا قرار داد و به بحث نشست. مطابق این ماده:"هر انسانی حق آزادی عقیده و آزادی بیان دارد. این حق، مشمولِ آزادی برای تولید، دریافت و پخشِ هر گونه آگاهی (اطلاعات) و ایده (نگره) با هر ابزار اندیشگی (تفهیمی)، بدون رعایت هیچ مرزی، است. "(ترجمه از زبان آلمانی از نگارنده). پس می‌بینیم که در اینجا هیچ اما و اگر و مرزی وجود ندارد. چنین رویکردی به آزادی بیان، دستاورد ارزشمند انسان مدرن است.

البته نقد نسبت به هر دستاورد یا پدیده‌ی بشری در جهت بهبود آن لازم و ضروری است، ولی این را بگذاریم به عهده‌ی خود غربی‌ها و ما در نگرانیِ خود از نداشته‌ها ابتدا این مفهوم را در معنای مدرن آن برای خودمان روشن کنیم.

 

برای اینکه مسئله را روشن‌تر بیان کنم و به انتقادی که در متن شما وجود دارد پاسخ بدهم، می‌پردازم به شعر- نوشته‌ی گونتر گراس که بحث و جدلی در غرب ایجاد کرده و بازتابش هم در ایران و در میان جامعه‌ی "روشنفکری" ایرانی گسترده بوده. به‌مثل از سوی برخی گفته شده که دیدید در غرب هم آزادی بیان وجود ندارد؛ چون‌که همه‌ی رسانه‌ها وشخصیت ها به گراس حمله کرده‌اند و ... نخست بگویم که همه به او حمله نکرده‌اند و  در برخی از نشریات غربی، دست کم در آلمان، از جمله نشریات اشپیگل و زود دویچه سایتونگ، از او دفاع هم کرده‌اند. حالا به درستی یا نادرستی سخنِ گراس یا منتقدین و تایید کنندگانش کاری ندارم که به بحث ما مربوط نمی‌شود، ولی هم نوشته‌ی گراس و هم واکنش رسانه‌ها در غرب نشان دهنده‌ی وجود آزادی بیان در غرب است. هیچ قانونی یا مرکز قدرتی مانع آزادی بیان گراس نشده، ولی به مصداق زبانزدِ پارسی، "کسی که در زمستان خربزه می‌خورد باید پای لرزش هم بنشیند."  یعنی تو آزادی هر چه دلت خواست بگویی یا بنویسی (همانگونه که نوشته‌ی گراس، هم‌زمان در سه کشور اروپایی به سه زبان مختلف و در سه نشریه‌ی معتبر جهان منتشر شده و کسی هم مانع آن نشده یا آن را سانسور نکرده است)، ولی دیگران هم حق دارند درباره‌ی گفته یا نوشته‌ی تو هر آنچه دلشان خواست بگویند و بنویسند. و همین، یعنی آزادی بیان. ما که خودمان سال‌ها در غرب زندگی می‌کنیم و تجربه داریم، می‌دانیم که در غرب دستگاه معین سانسور یا ممیزی وجود ندارد و تاکنون هرچه دلمان خواست گفته‌ایم و نوشته‌ایم، حتا اگر ضد حاکمیت کشور میزبان بوده باشد. تا آنجا که من باخبرم هیچکدام از ما دچار سانسور نشدیم یا به خاطر بیان و نوشتن عقیده (هر چه که باشد) مورد بازخواست قرار نگرفتیم. یعنی ما با "نقابی" مواجه نشدیم.

به نظرم در تعریف‌ها و برخوردهایمان نسبت به پدیده‌ی آزادی بیان باید با توجه به مناسبات موجود در جامعه‌ی خودی پیش برویم، وگرنه در حد گله‌های سطحی باز هم به ژرفا نقبی نخواهیم زد:

یکی از اشتباهات ما در زمان شاه این بود که نوک حمله‌ را تنها متوجه‌ی حاکمیت مستبد می‌کردیم و توده‌ی مردم و جامعه‌ی "روشنفکری" را مظلوم و قربانی می‌دانستیم. در حالی که باید هر دو سو را می‌دیدیم. ما متوجه نبودیم که در درون هر کدام از ما مستبدی نهفته است که محصول سده‌ها زیست در یک جامعه ی استبدادزده است. برای همین هم تفاوت چندانی نمی‌کرد کدام گروه به حاکمیت می‌رسید؛ زیرا دوباره همان استبدادِ درون سربرمی‌داشت و نمی‌گذاشت دیگران آزادانه سخن بگویند. تا ساز و کار (مکانیسم) ویژه‌ای در جامعه‌عمل نکند، نمی‌تواند این یا آن حاکمیت به دلخواه خود قدرت بگیرد؛ یعنی همیشه بین نوع حکومت و ساز و کاری که در جامعه عمل می‌کند پیوندی سرراست و تعیین کننده وجود دارد. به بیان دیگر، استبداد درون، استبداد پدید می‌آورد، آزادی درونی شده، آزادی می‌آفریند.

در مورد پدیده‌های دیگر مدنی مانند همین "آزادی بیان" هم ماجرا در همین راستا حرکت می‌کند. یعنی مرتب، البته به حق، از آزادی بیان و وجود سانسور به هر شکلش گفته و نوشته می‌شود، ولی عمدتن از حاکمیت توقع دارند که آزادی بیان را رعایت کند. اما اگر با خودمان صادق باشیم، می‌بینیم که خودمان هم هنوز از  آزادی بیان تصور روشنی نداریم. آیا هیچ اندیشیده‌ایم که همین جماعت به اصطلاح روشنفکر، که مدام از آزادی بیان سخن می‌گوید، چقدر توان و تحمل آزادی بیان را دارد؟ تا چه پایه می‌توانیم عقیده‌ی انتقادآمیز دیگران را نسبت به خود تحمل کنیم و از توهین و افترا و تهدید بپرهیزیم؟ تا چه میزان با ابزار دموکراتیک و با فرهنگ مدارا با دگراندیش (هر که باشد) برخورد می کنیم؟

مدام با این پدیده در رسانه‌های پارسی‌زبان مواجه هستیم که اگر نگره‌ای با نیاز اندیشگیِ کسی سازگار نباشد یا با اندیشه‌ی او برخوردی انتقادی شده باشد، با توهین و افترا و حتا تهدید می‌خواهد طرف مقابل یا رقیب را از میدان بدر کند. در این راستا اگر قدرتش را داشته باشد، ممکن است به نابودی منتقد یا مخالف اقدام کند. یعنی هنوز نه فرهنگ دیالوگ و نه زبان مدارا عمل می‌کند، چیزی که برای رسیدن به مفهوم آزادی بیان اهمیت پایه‌ای دارد. بنابراین وقتی اهل اندیشه یا به اصطلاح "روشنفکران" نتوانند در محدوده‌ای خارج از نفوذ حاکمیت  به آزادی بیانِ "بی اما و اگر" برسند، دیگر چه انتظاری از حاکمیتی می‌رود که بر مسئله‌ی سانسور تأکید و مرزها را مطابق قانون خود مشخص کرده است.

به گمانم به جای کلی‌گویی و کلی‌اندیشی نسبت به هر پدیده‌ای و انتظار برآورده شدن خواستِ آزادی از بالا، بهتر خواهد بود که آن پدیده را در تناسب با داده‌های اجتماعی بومی به بحث بنشینیم و بکوشیم ابتدا آن را برای یکدیگر تفهیم کنیم. اگر چه تجربه‌ی تاکنونی نشان داده است که ما هنوز یاد نگرفته‌ایم که در بحث در اموری مهم و تعیین کننده پیگیرانه به آن بپردازیم. موضوعی مطرح می‌شود، یکی- دو نفری در موردش قلمفرسایی می‌کنند، بعد بی‌آنکه به نتیجه‌ای رسیده باشند، همه چیز زود به فراموشی سپرده می‌شود. و برای همین است که نتوانستیم در مورد مسائل مهم اجتماعی یا فلسفی یا ادبی جایگاه درخوری دست بیابیم یا آنها را درونی خود کنیم.  ناپیگیری و تکه تکه‌اندیشی کم کم به خصلت ثانوی ما تبدیل شده است.

جامعه ی ما در مرحله‌ی گذار خود به اندیشه‌ی مدرن، نیاز به ساخت و پرداخت آن اندیشه‌ای دارد که با مناسبات و داده‌های واقعی و موجود سازگاری بیشتری داشته باشد. اما در عمل، کمتر به این مسئله اهمیت داده می‌شود و یا در مواردی بکلی باژگونه عمل می‌شود. این باژگونه‌گی از سوی گروه‌های فکری مختلف با کارکردی مشابه، حضور دارد. در همین راستاست که به جای اینکه، به‌مثل، به فلسفه‌ای نظیر فلسفه‌ی دکارت یا کانت و حتا مونتسکیو و برتراند راسل پرداخته شود تا با مفاهیم بنیادی اندیشه‌ی مدرن، به‌ویژه "روشنگری"، آشنایی ژرف‌تری پیدا کنند و به نتایج مشخصی دست یابند، سراغ نیچه و هایدگر می‌روند که فلسفه‌ی انتقادی آنها هیچ ربطی به میزان رشد اجتماعی و تفکر موجود در جامعه‌ی ما ندارد. بر پایه‌ی توّهم‌های موجود که از نادانستگی بر‌می‌آید، ناگهان هایدگر مُد می‌شود؛ چرا که از یک‌سو با برداشتی سطحی، نقد مدرنیته را به عنوان بر حق بودن اندیشه‌های واپس‌مانده‌ی خود تلقی می‌کنند و با اعلام شکست مدرنیته، به توجیه اندیشه‌ی ضد دموکراتیک و ضد گیتیانه‌ی خود می‌پردازند؛ و از سوی دیگر، با تقلیل فلسفه‌ی هایدگر یا نظیر آن، می‌خواهند به ذهنیت عرفان‌زده‌ی ایرانیِ خود اعتبار ببخشند. این‌نوع رویکرد به فلسفه، دیگر "روشنفکر" لائیک یا دینی نمی‌شناسد و همه‌گان (از چند استثنا که بگذریم) گرایش مشابه‌ای در این راستا نشان می‌دهند. چنین رویکردی را می‌توان در دیگر اَشکال آگاهی اجتماعی مانند ادبیات نیز شاهد بود.

منظورم در طرح این بحث این نیست که بر این باور باشم که همه‌ی مراحل رشد اندیشگی در غرب باید مو به مو در جامعه ی ما یا نظیر آن به انجام برسد. نه، چنین نیست. به گمانم باید با توجه به ویژگی‌های هر فرهنگ در روند مدرنیزاسیونی که از آن گریزی نیست، اندیشه‌ی مناسب با روند شکل‌گیریِ مناسبات نوین، کارکرد معین خود را داشته باشد. با این وجود، بسیاری از آموزه‌های پایه‌ای نوین، به عنوان دستاوردهای زندگی مدرن،  به‌قدری در درونی شدنِ پدیده‌های نوین اهمیت کلیدی دارند که بدون آن پایه‌ها، خانه‌ی بنا شده با هر باد نامناسبی فرو می‌ریزد.

هامبورگ -12 مه 2012

Comments  

 
#2 Manager 1391-05-03 13:42
ممنون از توجه ی شما به مقاله ام و خوشحالم که آن را پسندیدید. درست می گویید: ای کاش چنین می بود یا می شد
Quote
 
 
#1 نارسیس 1391-05-03 12:31
خیلی عالی بود .به نظرم پایان سخن خوبی هم دارد.ویک نکته بگویم که شاید در راستای همین نوشتار باشد که:در شرایطی که امکان تلاش جمعی نیست یا هزینه ی بسیار دارد،در دورانی که جامعه بیش از هر چیز ازفقر فرهنگی رنج می برد،ای کاش اراده مان را ،هر کس به نوبه ی خود،برآموختن دانش از یک سو و اصلاح کژفهمی ها می نهادیم،تاشایدمد جدیدی رایج شود.....م
Quote
 

Add comment


Security code
Refresh