Home شعر شعر


رؤیای من

رؤیای من

در همین سوی وقت، که تنم

با عقربه‌ی ساعت نمی‌چرخد،

چرخ می‌خورد دور ِ نیمه‌ی دیگر ِ زمین:

در خیابان ِ سیزده‌سالگی ِ تمام زنان جهان دراز می‌کشم

مانند نامی فراموش شده

می‌غلتم بر عبور ِ گردوهایی که قرار است

آینده‌ی پستان‌ها را

در تکرار ِ عشقی مکدر، دست‌آموز کند.

رؤیای من

شکل ِ واقعیتِ من است؛

چرا که هست، مثل خودم

که هستم

در شادی ِ میان ِ دو خالی

در مرزِِِ جاری میان ِ زبان و پوست

که درس ِ اول ِ آهستگی ست

در دایره‌ای از شتابِ خواهش.

رؤیای من

در تکه‌ای از چیزی که حوصله‌ی وقت را خلاصه‌ی شوق می‌کند

آینه‌ا‌ی می‌سازد

رو به سکوتِِ هرگز

و شادی ِ همیشه‌؛

و من میان ِ همه‌ی آینه‌ها پیدا می‌شوم

و راز ِ شدن را در واژه‌ای می‌یابم

که از خالی، خیال می‌سازد.


هامبورگ- اکتبر 2006



آخرین قطار

روزی که از یادت رفتم

تابستان رفته بود توی دریا.

شن‌ها را کنار زدم

آب را کنار زدم

خودم را کنار زدم

رفته بودی

رفته بود چیزی از مسیر عادت بگذرد



رفتم در قهوه خودم را تماشا کنم

دخترکی دستِ مادرش را می‌کشید

تا بیاید نگذارد خودم را تماشا کنم.

اصلن چرا باید خودم را تماشا می‌کردم؟

نه تماشایی بودم

نه تماشای من از خودم

لذتِ دیدار را در حوالی ِ میز تضمین می‌کرد.



باز رفتم

تا شن‌ها را کنار بزنم

آب را کنار بزنم

خودم را ...

رفتم ولی نزدم

کنار ِ باد و قوطی ِ خالی ِ کنسرو نشستم

و دود سیگار را

با هوا و دُرنا تقسیم کردم.



نمی‌دانم سنگینی‌ام

چگونه از مسیر ِ گذشته نفس می‌گرفت

که وزن هوا سیاه می‌شد

آنقدر سیاه

که دریا چهره‌اش را گم می‌کرد

و من آنقدر شجاع نبودم

که چهره‌ام را به دریا بدهم

باید به آخرین قطار می‌رسیدم.

هامبورگ- نوامبر 2006



دیکتاتورها

در همسایگی‌ ِ همه‌ی سایه‌ها

از اتاق ِ من و تو آفتاب می‌بلعند

برای رؤیا گور می‌کنند

و پُر می‌کنند از شن

نامی را که بوی نان تازه می‌دهد

و از غم

قامتی می‌سازند

برای کوتوله‌های فهم.



با دست‌های من و تو

حرکتِ هوا را

یک ساعت به تأخیر می‌اندازند

زمین را

یک ثانیه پشت تاریکی هُل می‌دهند

و در واژه‌ای که از درخت بالا برود

یا سراغ تابستان را از پستان بگیرد

قیچی می‌کارند.



به سوی اسب‌هایی که خیال می کنند بال دارند

شلیک می‌کنند

بر برهنگی ِ تنی که تن ِ برهنه را می‌جوید

تاریکی می‌پاشند

و از همه‌ی صداها

تنها صدای خنده به کابوس‌شان راه می‌یابد.

اکتبر 2006



هنوز فکر می‌کنم

هنوز فکر می‌کنم

به درختی که از من پایین افتاد

وقتی تنم در خاطره‌ی برهنه‌ات پیچید.



هنوز فکر می‌کنم

به خیابانی که از هجوم برگ

انتهای خود را گم می‌کرد

وعبور،

در بی‌مرزی ِ زمان

زبان باز می‌کرد.



هنوز فکر می‌کنم

به دهانی که بر نسیم می‌غلتید

و هرچه رخت در مسیر مادینگی

از ریخت می‌افتاد.



هنوز فکر می‌کنم

به پوستی که بر عرق می‌نشست

و کشتی ِ دزدان

در اقیانوس ناف

به آهستگی دچار می‌آمد.



هنوز فکر می‌کنم

به ابتدای درختی که

در انتهای اقیانوس

فانوس ِ همیشه‌ی غارها می‌شد.


هامبورگ- نوامبر 2006



خِرَدِ شاد

از هیچ برنیامده‌ام که نیندیشم

هستم به هسته‌ی خِرَدی که بر ناف من لذتِ هستن می‌لغزاند.

در هستِ من

عقل عبوس

آلتِ مرده‌ای ست

که هیچگاه

ناز را نکرد کشف

در نازکی ِ لذت.



هرشب

با هر ستاره‌ای که کشف می‌کنم

می‌خوابم

هر بامداد

خرده- ریزه های رؤیا را

رها می‌کنم در باغی

که باغبان نمی‌شناسد

گاهی هم

با چرای نور

در چراهای بی پرده

عشق را در پرده بازی می‌کنم.



در بازی ِ بازِ من

نه بازنده‌ای ست

که با زبان هیاهوی ِ یاهو

بر چهره ی هر چه "چرا"ست

رنگ خدا زنَد

نه برنده‌ای

که با عقل عبوس

خیال روز را مکدر کند:

هستم به هسته‌ی خردِ شادی که

بر نافِ جهان

لذتِ هستن می‌لغزاند.


نوامبر 2005



بخشی از شعرهای گزیده از 2001 تا 2005 ‏ (‌به ترتیب تاریخ نگارش‌)


پنجره

آنکه رفته، هست
در عکسی که نیست.
از دورها آمده بود
گم در پنجره‌ای
از زیبایی ِ هیچ.

دیگر نیازی به رؤیا نبود
در سمتِ مه‌آلودِ بودن ساکن بود،
آنجا که حسرت
شادی ِ ابهام را دارد
و عکسِ مهتاب
از خوابِ زمین می‌گذرد.

از دورها آمده بود
بی‌آنکه وقت کند
پایان ِ خود را ببیند
با پنجره‌ای
که شکل ِ فکرهایش را در آن تماشا می‌کرد.


اوت 2001


چمدان

چمدان پُر از وقت‌های خمیده را باز می‌کنم
باز می‌شوم در هوا
و آسمان شکل مرا می‌گیرد.
ابر خاموش
گفت‌و‌گوی من و زمین می‌شود
حروف شعرم را تغییر می‌دهم
و می‌بارم بر برج‌های پاره پاره
تا شعر من
دیگر از رنج، رنگ سنگی نباشد
که در فاصله‌ی میان ِ دو شوق می بارد.

از برج خواب فرود می‌آیم
چمدانم را پُر می‌کنم از باران
و پست می‌کنم به آسمان.

آوریل 2002



آرامش ِ بی‌وزنی

در بعد از ظهر ِ سایه
از رؤیا به در می‌آیم
در اندکی از اتاق
هنوز تکه‌ای از شب هست
که سفر ِ خیابان را می‌درخشاند.

فکرِ سفر
فکرِ واژه‌های ناتمام است
که ساعت را به عقب می‌اندازد
و معنی ِ هست را بست می‌دهد.

دست که فرو می‌شود در چیزی از شب
کتابی پُر از روز
از روزن ِ خاطره‌ام می‌روید.
روشن می‌شوم از پروانه‌ای که شب را می‌چرد
آرامش ِ بی‌وزنی
وزن مرا تکمیل می‌کند.

اوت 2002



صفحه‌ی نانوشته

شب بر نیمکت می‌نشید
کنار من.
صدای آب
نمی‌دانم از کجای پارک بر دستهایم می‌نشیند.
خیسی ِ واژه‌ها را به شب می‌دهم
با هم روان می‌شویم
در خیابانی که خوکرده‌ی هم‌آغوشی ست:
سه مرد برای ستاره‌ها بوسه می‌فرستند
زنی
تکیه بر چیزی که هوای رفتن دارد
از سگش سراغ ِ وفاداری را می‌گیرد
و ته‌سیگارش را به سوی ما پرت می‌کند.
پشت پنجره‌ای
سایه‌ای
در امنیت پرده فرو می‌رود.

به خیابانی دیگر می‌پیچیم
که معتاد صداست:
نور اتومبیلی
متن ِ شب را می‌شوید
لحظه‌ای تنها می‌شوم
موسیقی از سمتِ کافه‌ای
سرخی‌اش را بر من می‌پاشد.
خستگی‌ام را
می‌سپارم به مردی دراز کشیده بر حاشیه‌ی خیابان
که به طرح دوستی‌اش با گربه‌ای فکر می‌کند
که زیر چرخ‌ها نقاشی می‌شود.

شب، دوباره واژه‌هایش را گِرد می‌آورد.
راه می‌افتیم
خیابان ِ بعدی ...

این شهر چقدر خیابان دارد
و من نمی‌دانم
چقدر وقت به حساب ما نوشته شده
تا خشونتِ آفتاب سر برسد
و باز از ما
تنها صفحه‌ای نانوشته بماند.


دسامبر 2002



به انتهای خود نزدیک می‌شوم

در کنارِ اکنون
چیزی از شبِ هامبورگ پهلو می‌گیرد
که خیابان را بی‌انتها می‌کند
شادی ِ بی‌زبان
دورِ سرِ Reeperbahn
می‌چرخد
ویسکی با یخ
در تلخی ِ رگم
رگ به رگ می‌شود

گیج ِ ابهام ِ اندوهی هستم
که دریا را زیر پای من می‌نشانَد
فرو می‌شود نگاهم
در نیمه‌ی بیرون‌زده‌ی پستان ِ زنی
که خواب‌هایش را با کسی تقسیم نمی‌کند.

نگاه
تنها می‌مانَد
تنها
در خیابان بی‌انتها
به انتهای خود نزدیک می‌شوم.

2003



پاره‌ها

وقتی باور به هیچ می‌رسد
مفهوم ِ هیچ
به هیچ جا بند نمی‌شود.
بند، پاره
من ِ پاره
به بندِ پاره، بند
و پاره‌ها همه پتیاره
و تعلیق ِ جهان
با همین پاره‌هاست
که پا می‌گیرد.

نوامبر 2003



چمدانی که هیچ هتلی را نمی‌شناسد


زندگی، بازی ست
بازی،
هم-پیاله‌ی شادی ست
شادی‌ ِ بازی که خاموش شد
تصویر ترا آینه پس نمی‌دهد.

گاهی اندکی ابهام
در خاطره‌ای که پیوندِ چندانی با تو ندارد
ساعت را نامناسب می‌کند
و در حوصله‌ی خانه
چمدانی می‌ماند
که هیچ هتلی را نمی‌شناسد.
پس که می‌زنی پرده را
در هوای هوا،
پیراهنی در آینه می‌بینی
که هیچ تنی را نمی‌شناسد.

دستت را در خوابِ من فرو کن !
بازی قرار است این بار
با دستِ تو آغاز شود
دستی که در آینه پیداست
و آینه پیدا نیست.


سپتامبر 2004

در اکنون ِ همین هوای اینجا

زبان ِ گور
رساتر از هیاهوی آینده
ترانه‌ای استخوانی را
ارزشی عاشقانه می‌دهد.
در اکنون ِ همین هوای اینجاست
که نام تو برپوست
بر حالت چیزی از عصب
خیال نقاش را سپید می‌نویسد
و در بی تفاوتی ِ سنگ
شوق ِ زبانی پنهان است
که از میان ِ اسم و فعل و صفت
تابستان را به شاعر می‌سپارد.

بادی که از انفجار بادکنک
میان ترس و ندانستگی
در ناگهان ِ ما دراز می‌شود،
فرصت اندوه را
از اکنون می‌گیرد.

دیگر نایستم
در پای چیزی که
روزی رازگشای خواب من باشد
و انتظار را
پشتِ فاصله‌ای از هیچ
بخندم.
اکتبر 2004



خِرَدِ شاد

از هیچ برنیامده‌ام که نیندیشم
هستم به هسته‌ی خِرَدی که بر ناف من لذتِ هستن می‌لغزاند.
در هستِ من
عقل عبوس
آلتِ مرده‌ای ست
که هیچگاه
ناز را نکرد کشف
در نازکی ِ لذت.

هرشب
با هر ستاره‌ای که کشف می‌کنم
می‌خوابم
هر بامداد
خرده- ریزه های رؤیا را
رها می‌کنم در باغی
که باغبان نمی‌شناسد
گاهی هم
با چرای نور
در چراهای بی پرده
عشق را در پرده بازی می‌کنم.

در بازی ِ بازِ من
نه بازنده‌ای ست
که با زبان هیاهوی ِ یاهو
بر چهره ی هر چه "چرا"ست
رنگ خدا زنَد
نه برنده‌ای
که با عقل عبوس
خیال روز را مکدر کند:
هستم به هسته‌ی خردِ شادی که
بر نافِ جهان
لذتِ هستن می‌لغزاند.
نوامبر2005

Comments  

 
#1 Manager 1390-08-19 15:09
سلام آقای شیبانی نژاد
از لطفتان سپاسگزارم
حتما و با میل به وبلگتان سر خواهم زد
Quote
 

Add comment


Security code
Refresh