Home شعر شعرهای تازه

از خود فاصله می‌گیرم

شکل ِ زمان را

در تقویم ِ صدا می‌جویم

دیواری خسته

که درنگ ِ دراز ِ خاکستر است

راه بر هندسه‌ی خواب‌هایم می‌بندد.

 

بسته نمی‌شد اگر راه

زرتشت را در حادثه‌ی تردید می‌زاییدم

زرتشتی که درخت ِ حیرت بود

و رؤیای کائنات را

بر پشت ِ گاو ترجمه می کرد

تا درخت،

از قرن ِ کلمات

- میان ِ قایق ِ بی‌بُن و شهامت ِ نشدن-

در صدای قاری ِ "بوف کور"

بر نام ِ من ‌بچکد.

 

من از نسل ِ رؤیاهای بی سَرم

که گاو را در سایه‌ی شمشیر و حافظه‌ی گلوله

در ریگزار ِ عارفان ِ کمونیست

رها می‌کند

و در حوصله‌ی سرد ِ یقین

در جست‌و‌جوی سپیده

بیهوده نقشه‌ها و خواب‌ها را ورق می‌زند

و پاسخ را

با دهان ِ خونین ِ دیروز می‌خواند.

 

فاصله می گیرم از خود

از خود ِ تکرارهای خوش‌منظر

از خود ِ عصیان‌های مکدر

از خود ِ خودبینی‌های مسطح،

تا با زبان ِ روشن ِ اشیا سخن بگویم

و نقاب ِ تعارف ِ ایرانی را

درِ حیرت ِ دروغ

گم کنم

و درد ِ شاید و باید و فقط را

در سرد بپوشانم

تا از شدن، چیزی بپرسم

در خانه ای که ترس،

شولای گریز از خوانش ِ دوباره‌ی دانستن است.

هامبورگ- نوامبر 2007

======

نظر: این شعر در سایت "اخبار روز" منتشر شده و نظر زیر نیز درباره اش در همان سایت آمده است

 

از : مارال مسافری

عنوان : درخشان بود
جناب فلکی:
من همواره کارهای شما را از شعر و پژوهش دنبال می کنم.
پژوهش های شما بسیار دقیق انجام می گیرد و از این روست که من با اطمینان خاطر و بی کوچکترین تردیدی به آنها تکیه می کنم.
شعرهای قبلی شما را هم خوانده بودم و راستش را بخواهید هیچکدام چنگی به دلم نزد. همیشه فکر می کردم شما مرد صحنه ی پژوهش هستید اما با خواندن این شعر نظرم بطور کلی عوض شد. شعر "از خود فاصله می گیرم" یک شاهکار است. این شعر بی آنکه واژگان را بکُشد و یا آنها را از اصالت خود ساقط کند، سوررئالیسم منجمدی را به دشواری در خود حرکت می دهد که برخلاف زمانه ی شتاب زده ی اینترنت در ذهن و احساس ما مردگان ِ به ناگزیر وجود دارد.
بی هیچ تعارفی باید بگویم این شعر یکی از درخشان ترین کارهایی بود که من تا به حال خوانده ام.
و اکنون می توانم ادعا کنم که در دوره ی جنجال های شاعرانه دست کم یک شعر خوب چشم مرا نوازش داده . مارال
۱۱۷۰ - تاریخ انتشار : ۱۱ خرداد ۱٣٨۷
=========

 

پشت ِ زیبایی

 

زیستن در همیشه‌ی معنا

معنا را از زیستن تهی می‌کند

گاهی همین است که هست

و هست،

در حادثه‌ی فرصت

نگاهم را بالا می‌برد

تا ... ریزش ِ صدایی

که نامش را هرگز نخواهم دانست.

 

سنگی از جنس ِ خاطره‌های " گراخوس ِ شکارچی" *

می‌افتد میان ِ پرسش‌هایی

که پشت چراغ قرمز صف کشیده‌اند:

 

آن قایق از کدام پیشانی

تنهایی ِ آب را آهسته می‌کند؟

این اسب از کجای یکشنبه پیدا می‌شود

که زمان را پشت ِ زیبایی می‌بَرد؟

اتاق خواب

چرا خواب ِ دیوار را به صحرا نمی‌بَرد

تا مار گرسنه نماند؟

 

بروم کمی از خاموشی ِ چیزی

کمی جاده باز کنم

خودم را در فرصت ِ حادثه برقصم

تا اسب که پیدا شود

رو به زمان و پشت به چراغ قرمز

پشت ِ زیبایی ِ بودن بخوابم.

 

هامبورگ- 2 نوامبر 2007

----------------------------------

* "گراخوس شکارچی"، یک آواره‌ی ابدی، عنوان داستانی از کافکا

======

نظر: این شعر در سایت "وازنا" منتشر شده و نظر زیر نیز درباره اش در همان جا آمده است:

 

سعدي گل بياني 1/26/2008 11:16:45 PM
ای ميل: آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید This e-mail address is being protected from spam bots, you need JavaScript enabled to view it نشانی اينترنتی:
عقلانيت هرگز در اتخاذ مواضعي نقادانه خالي از پيش فرض نخواهد بود . شعري هم كه براي عقلانيت خط و نشان مي كشد و او را به اخيه ي نقد مي برد ، هرگز از پيش فرض هاي عقلاني تهي نخواهد بود . اين ، البته ناسازه ي زيباي اين شعر است . طرح و توطئه ي مولف . و البته با شناختي كه از فعاليت هاي نظري فلكي داريم ظن را به يقين نزديكتر مي كند .
آن رهايي از دانستگي كه متن ، گيسو و بازويش را ناپوشيده در چشم انداز مي گشايد ، با ميل به امر زيبا مي آميزد . يعني در درونه ي اين متن ، امر زيبا در برابر امر شناختي قرار مي گيرد . و براي استقرار ِ در برابر بودن خود ، براي استحكام استراتژي خود ، انديشيدن با صور مثالي را پيشكش مي كند . از اين روست كه راوي شعر تاكيد مي كند مفهوم زيبايي مفهومي ارائه نشدني است . اما نه اينكه ميل به ارائه ي آن وجود نداشته باشد . اين ميل البته در عقلانيت تعريفي ندارد . چراجويي عقل در برابر زيبايي از همين روست .
( ريزش صدايي / كه نامش را هرگز نخواهم دانست / آن قايق از كدام پيشاني / تنهايي آب را آهسته مي كند ؟ ... اين اسب از كجاي يكشنبه پيدايش مي شود ؟ / كه زمان را پشت زيبايي مي برد ؟ ... بروم كمي از خاموشي چيزي جاده باز كنم .. )
در تمام اين لخت ها ، آنچه دور از دست بودن زيبايي و اجرا نشدني بودن آن را تصوير بندي مي كند ، نام ناپذير بودن . استفهام و تفرد و كجا كجا و خاموشي و مفهوم چيز بودگي است . نوعي عرفان مدرن ، متافيزيك فردي . جست و خيز شاعرانگي ِ شكست خورده از تجربه هاي مدرن عقلاني ...
البته در آيين صداقت نيست كه نگويم ، سطر " خودم را در فرصت حادثه برقصم " از مفهوم اين نوشتار خارج بوده است .
تبريك مي گويم آقاي فلكي . شعر زيبايي بود

Add comment


Security code
Refresh