Home نقد و تئوری ادبی پهنه ی همگانی

 

 

تخصص، زبان و پهنه ی همگانی

 

دوستانی که دشواری ِ اندیشه‌ورزی یا پیشبرد ِ اندیشه را به گردن ناتوانی ِ زبان فارسی می‌اندازند، به گمانم، به یک نکته‌ی پایه‌ای در زبان‌شناسی کمتر بها می‌دهند یا به آن کمتر توجه می‌کنند

 

 

 

 

در "بحث و مناظره درباره‌ی روشنفکر حوزه‌ی عمومی در ایران"، آقای عبدی کلانتری مشخصات روشنفکر ِ "پهنه‌ی همه‌گانی" (حوزه‌ی عمومی) و نمونه‌های آن را توضیح می دهد که روشنگر است، و این پرسش بنیادی را مطرح می‌کند که: "آيا عادات نوشتن با بندهاي پيچ در پيچ ادبي ، انشانويسي رايج و عرفان زدگي بيمارگونهاي که گريبانگير زبان فارسي است، اجازه‌ی اين کار [پرداختن به مسایل ِ عمومی با زبانی غیر تخصصی] را خواهد داد؟"

این ناتوانی ِ زبان فارسی را دربیان ِ ساده‌ی پُرسمان‌های اجتماعی را  آقای آشوری و نیکفر نیز به شکل دیگری در همان راستا بیان کرده‌اند.

نمونه‌ها و مثال‌هایی که آقای کلانتری از روشنفکران برجسته‌ی غربی درپیوند با کارکرد ِ آنها درپیشبرد ِ اندیشه در پهنه‌ی همه‌گانی می آورَد ، نشان می‌دهد که همه‌ی آن افراد از برجسته‌گان پهنه‌ی تخصصی ِ خودشان هستند. یعنی آنها ابتدا در جهان ِ اندیشه، نظریه‌پردازان (تئوریسین) کارآمدی هستند که در سطح جهانی چهره‌های با نفوذ و مهمی به شمار می‌روند. به بیان دیگر، اندیشه‌ورزی ِ نوین ِ آنان، هم‌بافت با داده‌ها و رشد و حرکت ِ فرهنگی- اجتماعی غرب به سامان رسیده که می‌تواند در پهنه‌های دیگر تأثیرگذار باشد. در این راستا تسلط  "فرهنگ ِ نوشتاری" بر "فرهنگ گفتاری"، زبان ِ ویژه‌ی خود را ، چه در پهنه‌ی تخصصی چه در پهنه‌ی همه‌گانی، پدید آورده است. اما فرهنگ ایرانی هنوز یک فرهنگ نیمه‌گفتاری- نیمه نوشتاری است و نمی‌تواند زبان ِ ویژه‌ی خود را بیافریند. بنابراین، طبیعی است که در چنین جامعه‌ا‌ی هنوز یک نظریه‌پرداز در علوم انسانی (فلسفه، جامعه‌شناسی، ادبیات، زبا‌ن‌شناسی، روان‌شناسی، سیاست و ...) نداشته باشیم تا هم‌چون کارآمدان ِ تخصص‌‌ ِ ویژه‌ی خود، اثرگذار باشند. جامعه‌ی ما هنوز تخصصی نشده و در نتیجه رویکردی تخصصی با پدیده‌ها ندارد تا بتواند حرفه‌ای- مفهومی بیندیشد، تا بعد بتواند آن اندیشه‌ی اندیشیده‌‌ شده را مانند موم  ورز دهد و شکل ِ مناسب آن را پیش ِ روی "همه‌گان" بگذارد.

در این راستا من با آقای علی میرسپاسی همرای هستم که با استدلال ِ روشنگرانه‌اش می‌نویسد: "اگر نهادهاي روشنفکري ما از توليد کساني چون فوکو يا ادوارد سعيد عاجز است، اگر نهادهاي فکري ما از انديشهء انتقادي تهي است، به نظر من، به خاطر نقص زبان فارسي نيست. توسعه‌ی زبان خود بايد بخشي از يک پروژه‌ی وسيع تر استقرار نهادهاي دموکراتيک در کشور ما باشد." (نیلگون)

یعنی زبان چیزی مجرد نیست که بتوان آن را جدا از دستاوردهای دموکراتیک اجتماعی و تخصصی پالود و ساخت. دوستانی که دشواری ِ اندیشه‌ورزی یا پیشبرد ِ اندیشه را به گردن ناتوانی ِ زبان فارسی می‌اندازند، به گمانم، به یک نکته‌ی پایه‌ای در زبان‌شناسی کمتر بها می‌دهند یا به آن کمتر توجه می‌کنند، که در اینجا می‌کوشم آن را در حد ِ توان خود  و فشرده توضیح بدهم:

افلاتون در اثرش "کراتیلُس" (Kratylos) زبان را ابزاری (organon) می‌داند که از طریق آن، از انسانی به انسانِ دیگر آگاهی از چیزها منتقل می‌شود. [1] این نوع برخورد مکانیکی- ابزاری با زبان که تا سده‌ی 19 و تا حدودی تا اوایل سده‌ی بیستم تداوم داشت و امروز "زبان‌شناسی ِ" ایران (که به قول آقای آشوری، بیشتر "زبان‌دانی" است تا زبان‌شناسی) نیز به نوعی بدان دچار است، از دو سو نمی‌تواند با واقعیت  و کارکرد ِ زبان هم‌خوانی داشته باشد:

1. در این زبا‌شناسی، که زبان‌شناسی ِ سنتی نامیده می‌شود، زبان از رهگذر ِ ساختار بیرونی، یعنی صرف و نحو و دیگر مختصاتِ صوری ِ زبانی مانند آواشناسی و واژه‌شناسی فهمیده می‌شود و به اصل ِ رابطه‌ی اجتماعی- کارکردی ِ زبان بهای کمتری داده می شود یا اصلن داده نمی‌شود.

2. این زبان‌شناسی، به‌ویژه متأثر از تئوری زیبایی‌شناسی ِ هگلی، بین نشانه‌های زبانی و واقعیت‌های فرازبانی پیوندی لزومن درونی قایل است. بر پایه‌ی این نگره، هر نشانه، قرارداد یا نماد ِ زبانی که برای چیزی یا هر واقعیت بیرونی گزیده می‌شود لزومن مفهوم ِ مطلق ِ همان چیز را می‌رساند. این نوع کلی‌نگری نسبت به زبان،به مثل، در تئوری ادبی در سوی ساده کردن رابطه‌ی ادبیات و واقعیت ِ بیرونی تا حد بازتاب آینه‌وار ِ واقعیت در رُمان با ابزار زبان پیش رفت، که کنترل ِ سوژه‌ای ِ سده‌ی نوزدهمی را می‌توان در آن بازیافت. این نوع برخورد با زبان، دیگر در زبان‌شناسی ِ نوین، به‌ویژه از دهه‌ی شصت به بعد، رونقی ندارد. در زبان‌شناسی ِ نوین، زبان مانند کلیتی از روساخت و ژرف‌ساخت درنظر گرفته می‌شود که درهم‌تنیده و جدایی‌ناپذیرند. در اینجا، اصل رسانش (Kommunikation) برجستگیِ ویژه‌ای می‌یابد. به این معنا که بُعدِ گرامرِ زبان، نه به عنوان جنبه‌ای مانند دیگر جنبه‌های زبانی یا ابزاری برای آگاهی‌رسانی، بلکه به عنوان پایه‌ و اصل رسانش و درک فهمیده می‌شود. برپایه‌ی این نگره‌، "کارکرد ِ زبانی، بیناکُنش ِ  (Interaktion)گوینده و شنونده به قصد درک (چیزی) است." [2]  یعنی زبان در بیانِ خود، کارکرد یا قصدی را تعین می‌بخشد که با فعالیتِ ذهنیِ شنونده یا خواننده معنا می‌یابد. آنچه که به قصدِ بیان چیزی  ذهن را فعال می‌کند، "ساختارِ درونی" (ژرف‌ساخت) [3] زبان را می‌سازد که با "ساختار بیرونی" (روساخت) [4]  زبان درهم آمیخته و از آن جدایی‌ناپذیر است. در اینجا، گیرنده (شنونده یا خواننده) زمانی می‌تواند با فرستنده (گوینده یا نویسنده) جهت‌گیری ِ مشترکی بیابد یا ذهنش در آن راستا فعال شود که از داده‌های فرستنده در میدان‌های زبانی آگاهی داشته باشد. به بیان دیگر، زبان، زمانی می‌تواند رسانا باشد که طرفین ِ گفت‌و‌شنود پیشداده‌های زبانی را زیسته باشند.

این حالت، البته در تئوری ادبی، در پیوند با بیناکُنش ِ مثلث ِ نویسنده- متن- خواننده از وجوه دیگری نیز بررسی می‌شود، ولی چون به بحث ما پیوند سرراستی ندارد، از آن در می‌گذرم. [5]   

بنابراین، اگر این دو اصل را در داد‌ و ستد ِ زبانی در نظر بگیریم، دیگر برای من دشوار است بپذیرم که"واژه‌ی نوساخته"، که یک "نشانه‌‌ی زبانی" است، بتواند "واقعیت بیرونی‌ ِ" ناداشته یا تجربه نشده را تحقق ببخشد. یعنی نمی‌توان با آوردن روساخت ِ یک مفهوم از رهگذر ِ برابرنهاده‌ی نوین، خود ِ آن مفهوم را در جامعه‌ای که آن را درونی نکرده، درعمل پیاده کرد؛ زیرا پیش‌شرط ِ لازم برای جهت‌گیری ِ مشترک در درک زبان، این است که گیرنده با درون‌ساخت ِ آن زبان هم‌بسته باشد؛ وگرنه آن واژه‌ی نوساخته ‌معنایی بومی و خودمانی می‌گیرد که می‌تواند با معنای بنیادین ِ همان واژه فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد یا از بین  برود. به عنوان نمونه مثالی می‌آورم:

من برای آثار و اندیشه‌ورزی ِ آقای داریوش آشوری ارزش ویژه‌ای قایلم و از نوشته‌ها، به‌ویژه از برابرنهاده‌هایش، فراوان بهره گرفته و می‌گیرم؛ اما باید بگویم که در راستای بحث ما، در یک نکته نمی‌توانم با نظر ایشان موافق باشم. آشوری در نوشته‌هایش، و نیز به تازگی در مصاحبه‌ای که در رادیو زمانه آمده، دگرگونی ِ زبانی را عاملی برای دگرگونی ِ فضای اجتماعی- اندیشگی در جهت رسیدن به جامعه‌ی مدرن می‌داند، و در این رابطه می‌گوید یا می‌نویسد:

"ما که در عالم ترجمه زندگی می‌کنیم، و همه چیزمان «ترجمه»ای ست، یعنی الگوبرداری از جای دیگر، حتا آشپزی و خیاطی‌مان، دگرگونی‌های زبانی از راه ترجمه در فضای ذهنی‌ فردی و اجتماعی‌مان ژرف اثرگذار است. ببینید، برایِ مثال، واژه‌ی نوساخته‌ای مانندِ "گفتمان" (به عنوانِ ترجمه‌ی discours/discourse در فلسفه و علومِ انسانی) با این بسامد فراوان، در عرض همین دهه، چه گونه از رابطه‌ی زبان با جامعه و طبقه و دانش به ما فهمِ تازه‌ای بخشیده است" (رادیو زمانه).

من البته مخالف واژه‌سازی برای مفاهیم مدرن و وارداتی نیستم، ولی بر پایه‌ی نکاتی که در بالا به آنها اشاره کرده‌ام، بر این باورم که تنها پوسته یا روساخت ِ این واژه‌های "نوساخته"، که باری از تاریخ عمومی و تخصصی ِ فرهنگ مدرن غرب را در خود نهفته دارند، وارد زبان فارسی می‌شوند؛ و چون نااندیشیده وارد زبان شده‌اند، خود را با آگاهی ِ ساده و بومی ِ زبان، یا به قول آقای آشوری "زبان بسته"، سازگار می‌کنند. مفهوم "گفتمان" برای discourse نیز همین سرنوشت را داشته است.

واژه‌ی  Diskurs(diskourse) که از سده‌ی 16(دست‌کم در آلمان) از واژه‌ی لاتینی ِ diskursus وارد زبان ِ غربی شده، در طول زمان، به‌ویژه از چند دهه پیش، محل جدل‌ها و بحث‌های تئوریک فراوانی بوده و دچار تغییرات معنایی در پیوند با دانش و بینش نوین شده است، به گونه‌ای که دیگر تعریف یگانه‌ای را برنمی‌تابد. به‌مثل از یک‌سو لوی استراوس آن را در تجزیه‌ی ساختار ِ اسطوره‌ای یک متن معنا و تعریف می‌کند (1958)؛ از سوی دیگر، رولن بارت، وجه ادبی ِ گفتمان را برجسته می‌سازد و از آن به عنوان جمله‌ی بلندی که یکپارچگی ِ یک جمله‌ی معمولی را در خود ندارد، سخن می‌گوید (1966).  فوکو آن را در چارچوب ِ باستان‌شناسی به عنوان نوعی نظم نمادین معنا می‌کند (1966). همو در سخنرانی‌اش در Collége de France (1971) معنای تازه‌ای از این مفهوم در پیوند با اراده‌ی معطوف به قدرت به دست می‌دهد و از "پراکتیک گفتمانی" سخن می‌گوید. اگر در این راستا سویه‌ی آمریکایی ِ دیسکورس ( discourse) را در نظر بگیریم که نمایندگانی مانند ادوارد سعید، دیویس و تِردایمن (Terdimann ) دارد، باز هم به معناها و تعریف‌ها و تفسیرهای دیگری می‌رسیم. به اینها می‌توانیم چندین و چند دانشمند و نظریه‌پرداز دیگر را نیز بیفزاییم. [6]  بنا براین، بسته به اینکه این واژه در چه رابطه و در چه زمینه و دانش و بینشی به کار برده می‌شود، می‌تواند تعریف و تفسیر ویژه‌ی خود را بیابد.

اما ببینیم از این مفهوم ِ پیچیده‌ی تئوریک، در زبان فارسی چه برجا مانده است؟ این روزها که در هر سخن و نوشته‌ای، در هر خبر و گزارشی، و در هر زمینه و دانشی، "گفتمان"  به کار برده می‌شود، تنها به معنای "بحث و گفت‌و‌گو" فهمیده و مطرح می‌شود. اگرچه یکی از معناهای ساده‌ی دیسکورس،  "بحث و گفت‌و‌گو" است، اما اینکه این واژه در چه پهنه‌ یا زمینه‌‌ای و در پیوند با چه موضوعی به کار رود (در زبان‌شناسی یا فلسفه و یا در پهنه‌ها و زمینه‌های دیگر) می‌تواند معنا و تفسیر دیگری به خود بگیرد، و همان‌گونه که آمد، حتا در یک زمینه‌ی معین نیز می‌تواند تعریف‌ها و تفسیرهای متفاوتی را برتابد. اما چنین مفهوم  پیچیده‌ی تئوریک در زبان فارسی تبدیل می‌شود به یک معنای ساده و در مواردی عامیانه؛ زیرا این مفهوم در ساخت ِ اجتماعی- اندیشگی ِ ایرانی شکل نگرفته یا زیسته نشده، و در نتیجه اندیشیده نشده است تا خود را با ساختار درونی‌ ِ زبان سازگار سازد.

این نوع ناسازگاری تنها به واژگان یا مفاهیمی از این دست برنمی‌گردد، بلکه مفاهیمی را نیز شامل می‌شود که ظاهرن شناخته شده و اندیشیده‌ شده‌اند؛ مانند "آزادی" یا "دموکراسی".  برای همین است که در تاریخ معاصر ما از این مفاهیم به شکل ِ به‌شدت ناهنجاری "استفاده" شده است.

واژه‌ی "استفاده" را آگاهانه به جای "سوء استفاده"، که متداول است، به کار می‌گیرم. زیرا از چیزی "سوء استفاده" می‌شود که آگاهی و درک درست نسبت به آن وجود داشته باشد و با قصد و نیت، از آن باژگونه بهره گرفته شود. وقتی مفهومی از دل ِ روند ِ طبیعی ِ مناسبات برنیاید، کاربرد ِ آن نیز ناآگاهانه و عامیانه صورت می‌گیرد. در این حالت، دیگر فرقی نمی‌کند که کدام فرد یا گروهی واقعیت‌بخشی یا پیاده کردن ِ آن را به عهده بگیرد.

 آنچه در اینجا آمد به هیچ‌وجه برای نادیده گرفتن ِ ارزش‌های کار آقای آشوری نگاشته نشده. کار ایشان حتمن تأثیر خود را خواهد گذاشت، که البته تأثیر مهمی است. اما، این تأثیر بیشتر بر ساخت ِ بیرونی ِ زبان خواهد بود. تأثیر زیرساختی ِ زبان که " از رابطه‌ی زبان با جامعه و طبقه و دانش به ما فهمِ تازه‌ای" می‌بخشد، می‌تواند از دل ِ نهادهای دموکراتیک ِ اجتماعی- اندیشگی برآید که دانش و بینش ِ تخصصی را در جهت ژرفش ِ اندیشه به بارمی‌آورد. 

هامبورگ- 27 مارس 2007

 

 

 


[1] Karl Bühler: Sprachtheorie. Stuttgart 1999, S.29

[2] Konrad Ehlich: Deiktische und phorische Prozeduren beim literarischen Erzählen. 1982, S.20

[3] innere Struktur

[4] äußere Struktur

[5]     برای آگاهی بیشتر در این زمینه مراجعه کنید به مقاله‌ی نگارنده زیر عنوان ِ "مرگ مؤلف یا غیبت مؤلف؟" در آدرس زیر:

http://www.mahmood-falaki.com/Farsi/marg-e%20moalef.html

[6]   در این مورد از کتاب زیر نیز استفاده شده است: Vladimir Biti: Literatur- und Kulturtheorie. Reinbek bei Hamburg 2001