Home نقد و تئوری ادبی مقام شعر نزد حافظ

 

 

مقام شعر نزد حافظ

 

(بحثی پیرامون درستی یا نادرستی چند واژه در شعر حافظ با رویکرد ساختاری)

 

 

 

 

 

 

مقام شعر در نزد حافظ [1]

 1. حافظ برای ساختار شعر در پیوند با زبان یا "سخن" ارزش ویژه‌ای قائل بوده است. از آنجا که شعر برای حافظ نوعی کمال است، پس ابزار اصلی آن، یعنی واژه یا سخن باید در کمال فصاحت به کار گرفته شود تا شایسته‌ی مقام والای شعر باشد. زبان یا سخن در نزد حافظ از چنان مرتبه‌‌ی والایی برخوردار است که گاه به نظر می‌آید که زبان در شعرش نه ابزار، که گوهر شعر است. برای همین است که از "افسون سخن" می‌گوید؛ یعنی خود را ساحری می‌داند که به افسون سخن مجهز است. پس بیهوده نیست که حافظ با جادوی کلام، "همه قند و شکر" می‌بارد:

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از نی ِ کلک، همه قند وشکر می‌بارم

برای همین است که هر جا که حافظ از شعر سخن می‌گوید آن را به عناصر ارزش‌مند و شهد وشیرینی‌ نسبت می‌دهد و ترکیبات خوشایندی می‌سازد؛ مانند دُر شاهوار، سخن دُرفشان، عروس سخن، گوهر منظوم، شاخ نبات، شکرین میوه، قند پارسی و...

 

پس از ارایه‌ی تئوری فرمالیست‌های روسی (به‌ویژه با طرح "رستاخیز واژه" از سوی ویکتور شکلوفسکی) و نظریات ساخت‌گرایان، روش زبانشناسیک پایه‌ی نقد و تحلیل ادبی قرار گرفت. با این تئوری، متن ادبی از معنای تاریخی خود جدا شد و به جای اینکه تاریخ و جامعه‌شناسی، روانشناسی و...، دلالت معنایی ِ متن قرار گیرند، زبان که سازنده‌ی ادبیات است، چنین نقشی را به عهده گرفت. به همین دلیل، زبان، نه ابزار، که گوهر شعر دانسته شد.

در اینجا نمی‌خواهم به گسترش این تئوری بپردازم، چون از بحث اصلی خارج می‌شویم؛ و نمی‌خواهم بگویم که حافظ به چنین نگره‌ای دست یافته بوده است (با توجه به دانش و داده‌های عصر حافظ چنین چیزی امکان‌پذیر نبوده).

اما نوع ارزش‌گذاری حافظ نسبت به زبان به گونه‌ای است که یادآور ارزش‌گذاری ِ ویژه‌ی فرمالیست‌ها یا ساخت‌گرایان نسبت به شعر یا متن ادبی است. حافظ نیز به زیبایی‌شناسی زبان اهمیت ویژه‌ای می‌دهد. به همین خاطر است که مدام با شعر خود، در راستای زیباتر کردن کلام، کلنجار می‌رود و گاه از طریق آرایه‌ی کلام و ایجاد آواهای ویژه به معنایی خاص دست می‌یابد. با نقد ساختاری شعر حافظ نه تنها می‌توان به ارزش و نمود ِ ساختاری شعر او دست یافت، بلکه می‌توان درستی ِ برخی از واژه‌ها یا ابیات را بهتر تشخیص داد. به همین خاطر باید به‌مثل در مورد بیت زیر که تقریبن در همه‌ی نسخه‌ها، از جمله نسخه‌ی قزوینی- غنی و خانلری به صورت زیر ضبط شده است، تجدید نظر کرد:

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف نظم و سخن گفتن ِ دری داند [2]

البته در نسخه‌ی قزوینی- غنی به جای "لطف نظم" (خانلری)، "لطف طبع" آمده که تفاوتی در معنای شعر ایجاد نمی‌کند؛ ولی آن‌چه تردیدپذیر است، ترکیب ِ "سخن‌گفتن دری" است. در پاره‌ای از نسخه‌های کهن‌تر، از جمله نسخه‌ی اصغر مهدوی یا نسخه‌ی موجود در کتابخانه‌ی طوپقاپو سرا و نسخه‌ی کتابخانه‌ی نور عثمانیه در استانبول، به جای "سخن‌گفتن ِ دری"، "سرّ ِ سخن‌وری"[3] آمده است. اگر تعصب زبانی را کنار بگذاریم، با توجه به برخورد حافظ نسبت به زبان در شعر و نیز به لحاظ سبک‌شناسی و چگونگی ِ شکل‌گیری ِ درو‌نمایه‌ی غزل، سرّ ِ سخن‌وری" می‌تواند درست باشد. شاید کاتبی به خاطر علاقه‌اش به زبان فارسی دری آن بیت را بر پایه‌ی سلیقه‌ی خود تغییر داده باشد. شعری که به زبان فارسی دری نوشته شده باشد، طبیعی است کسی از زیبایی‌های آن شعر (ز شعر ِ دلکش ِ حافظ) آگاه می‌شود که با آن زبان آشنایی کافی داشته باشد. تکرار این نکته‌ی بدیهی از سوی شاعری چون حافظ که همیشه نکته‌های نغز و تازه‌ای را بیان می‌کند، بعید می‌نماید.

افزون بر این، با دقت در درونمایه‌ی شعر و چگونگی پیوند بین عناصر، بهتر می‌توانیم به درستی آن واژه یا ترکیب پی ببریم. شاعردر این غزل از همان آغاز درپی مقایسه‌ی‌ دو چهره‌ی متفاوت است که یکی واقعی و راستین (از نگاه شاعر) و دیگری دروغین و متظاهر است:

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند

نه هرکه آینه سازد سکندری داند

نه هر که کله کج نهاد و تند نشست

کلاه‌داری و آیین ِ سروری داند

...

هزار نکته‌ی باریک‌تر ز موی اینجاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

در اینجا می‌بینیم که برای نشان دادن شیوه‌ی "دلبری"، "سروری"، "قلندری" و... از کسانی که تنها ادای آن شیوه‌ها را درمی‌آورند، سخن می‌گوید تا دو چهره‌ی متفاوت را دربرابر هم ‌بگذارد و به قیاس آنها بپردازد. بر پایه‌ی همین قیاس است که در بیت ِ پایانی، از شعر واقعی یا "شعر دلکش" سخن می‌گوید، که هرکسی نمی‌تواند از راز ِ سخن‌وری حافظ سردربیاورد. می‌خواهد بگوید آنهایی که وانمود می‌کنند که راز شعرش را دریافته اند مانند همان مدعی "دلبری" و "قلندری" هستند که تنها تظاهر به درک راز شعر حافظ را دارند. کسی می‌تواند به نکته‌ها و زیبایی‌های زبانی و شعری ِ حافظ آگاه شود که به راز شعر یا "سرّ ِ سخن‌وری" حافظ پی ببرد. بنابر این، تنها "سخن گفتن" به فارسی ِ"دری" نمی‌تواند برای درک "گوهر منظوم"، آن "گوهر یک‌دانه" کافی باشد، همان‌گونه که هر برافروختن ِ چهره به معنای دانستن ِ راز دلبری نیست:

مدار نقطه‌ی بینش ز خال تست مرا

که قدر ِ گوهر یک‌دانه گوهری داند

زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف ِ نکته‌ و سرّ ِ سخن‌وری داند

بر این نکات می توان نکته‌ی دیگری که بیشتر به سبک و ساخت غزل پیوند می‌یابد، افزود. به گمانم "سخن گفتن دری" در آخرین مصرع به دلیل ناهمخوانی‌‌ ِ کارکرد ِ زبانی و ساختاری نیز نمی تواند درست باشد:

در این غزل ِ ده بیتی همه‌ی واژه‌هایی که برای ده قافیه انتخاب شده‌اند به شکل اسم عام (دلبری، سکندری، سروری، پروری، ستمگری،(شیوه‌ی) پری، کیمیاگری، قلندری، گوهری، دادگستری) کارکرد دارند. اما چطور می‌شود که تنها در مصرع پایانی، حالت مصدری (سخن گفتن) پیدا می‌کند (سخن گفتن ِ دری)؟ این ناهمخوانی خود می‌تواند دلیل دیگری بر درستی "سرّ ِ سخن‌وری" باشد؛ چرا که ساخت ِ "سخن‌وری" با ساخت ِ دیگر وا‌ژه هایی که به عنوان قافیه انتخاب شده‌اند همخوانی دارد.

 

2. مقام شعر در نزد حافظ فراتر از آموزه‌ها و آیین‌های مکتبی است. برای همین است که او شعر را بر "کشف کشاف" (بحث در بلاغت قرآن) و مدرسه (آموزش خشک و رسمی) ترجیح می‌دهد؛ زیرا چیزی که نمود اخلاقی بیابد، راه به آزادگی ِ جهان ِ شعر ندارد:

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

چه جای مدرسه و بحث کشف کشاف است

و چنین است که حافظ برای شعر تا آن پایه ارزش قائل می‌شود که از "سلوک شعر" سخن می‌گوید. سلوک که در دنیای عارفان معنا می‌یابد و بر پایه‌ی آن، سالک باید مدارجی را طی کند تا به مقام "وصل و فنا" یا کمال برسد، به حوزه‌ی شعر تعمیم داده می‌شود. و این نشان می‌دهد که شعر برای حافظ ، برخلاف شاعران دیگر، نه وسیله، که هدف است، و همه چیز، از جمله عرفان و مدارج آن، ابزاری می‌توانند باشند برای دستیابی به شعر. و رسیدن به شعر، رسیدن به کمال یا کمال‌یابی است. بیهوده نیست که حافظ برای "عروس سخن" (شعر) "حد ِ حُسن" (اوج و کمال ِ زیبایی) قائل است:

می ده که نوعروس ِ سخن حد ِ حُسن یافت

کار این زمان ز صنعت ِ دلاله می‌رود

در اینجا لازم می‌دانم در مورد ترکیب ِ "عروس ِ سخن" به نکاتی بپردازم:

در اغلب نسخه‌ها، از جمله نسخه‌ی قزوینی- غنی، شرح سودی بر حافظ، "حافظ نامه‌ی" بهاالدین خرمشاهی، نسخه ی شاملو و ... "عروس چمن"، ولی در نسخه‌ی خانلری "عروس سخن" آمده است.

یکی از عللی که می‌تواند بر درستی ِ "عروس سخن" تاکیدی باشد این است که حافظ بلافاصله در بیت بعدی، از شعر خود، که آن را به "قند پارسی" تشبیه می‌کند، و در پی آن، از "سلوک شعر" که مکان و زمان را در می‌نوردد، سخن می‌گوید:


می ده که نوعروس ِ سخن حد ِ حُسن یافت

کار این زمان ز صنعت ِ دلاله می‌رود

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می رود

طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر

کاین طفل یک‌شبه ره یک‌ساله می‌رود

[4]

در اینجا بار دیگر از ارزش شعر در نزد حافظ آگاه می‌شویم. بر پایه‌ی اندیشه و کار کرد عرفانی، عرفا پس از سال‌ها سیر و سلوک می‌توانند به "کمال" مورد نظرشان برسند. اما رسیدن به کمال از طریق "سلوک شعر" به آنی می‌تواند میسر باشد (کاین طفل یک‌شبه ره یک ساله می‌رود).

علت اینکه بسیاری از نسخه‌ها "عروس چمن" را درست دانسته‌اند این می‌تواند باشد که در مطلع غزل، سخن از "سرو و گل و لاله" و می‌نوشی می‌رود:

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود

وین بحث با ثلاثه‌ی غساله می‌رود

سودی در شرحش براین غزل وجود ِ "گل و لاله" را در مطلع، تاکیدی بر "عروس چمن" در بیت دوم می‌داند و می‌نویسد: "این بیت [بیت دوم] معنای بیت اول [مطلع] را تاکید می کند" [5] خرمشاهی نیز در حافظ نامه‌اش از همین منظر بیت را چنین معنا می‌کند: "چمن به سان نوعروسی است که به غایت جمال رسیده باشد." [6]

اما افزون بر اینکه، همان‌گونه که گفته شد، بیت‌های بعدی در پیوند با بیت نخست از موضوع "شعر" حکایت دارد، حافظ در جاهای دیگر نیز شعر‌خوانی یا شعر‌سرایی را به نوعی با "می‌نوشی" و به "صحرا رفتن" پیوند می‌دهد:

می ده به شعر بنده که ذوقی دگر دهد

جام مرصع تو بدین دُر شاهوار

یا:

بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر

چه جای مدرسه و کشف کشاف است

در غزل مورد بحث نیز حافظ ابتدا از ساقی خواستار شراب می‌شود تا دستیابی به شعر (شعر سرایی) در فضای سُکرآمیز به انجام برسد یا به زبان حافظ، به نوعروس سخن دست یابد. برای همین است که به "دلاله" (واسطه‌ی دستیابی به دلداده)، یعنی شراب نیاز دارد (می ده که نوعروس سخن حد حُسن یافت / کار این زمان به صنعت دلاله می رود). به گمانم به کار بردن ِ واژه‌ی "نو" برای "عروس" تاکیدی بر سرودن شعری "تازه" است، وگرنه مانند موارد دیگر تنها از"عروس سخن" می گفت:

کس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب

تا سر ِ زلف ِ عروسان ِ سخن شانه زدند

عروس در خود، نو بودن و تازگی را دارد و به‌کار بردن "نو" در اینجا نمی‌توانست جایی داشته باشد.

به گمانم حتا در بیت نخست، "حدیث سرو و گل و لاله" نیز می‌تواند تشبیهی بر شعر باشد؛ چرا که شعر نزد قدما به نوعی "حدیث گل" است که در شعر کلاسیک فارسی مدام تکرار می شود. در این صورت دیگر وجود گل و لاله در مصرع نخست را نمی توان تاکیدی بر "چمن" در مصرع دوم دانست.



[1] این مطلب پاره‌ای از مقاله‌ی بلند "سلوک شعر- شعر از نگاه حافظ" از نگارنده است که در اینجا با ویرایش جدید و افزودن نکات تازه‌ای می‌آید. برای خوانش متن کامل ِ این مقاله مراجعه کنید به: محمود فلکی؛ سلوک شعر (نقد و تئوری شعر). تهران، محیط، 1378

[2] بیت هایی که از غزل‌های حافظ در این نوشته می‌آیند بر پایه‌ی نسخه‌ی خانلری و تا حدودی قزوینی- غنی است : دیوان حافظ؛ به تصحیح و توضیح پرویز ناتل خانلری. تهران، خوارزمی، 1362و دیوان حافظ به اهتمام محمد قزوینی و قاسم غنی.تهران، زوار، 1320

[3] در نسخه‌ی خانلری، ذیل "اختلاف نسخه‌ها" آمده است: "که لطف نکته و سر ِ سخن‌وری داند". دیوان حافظ؛ به تصحیح و توضیح پرویز ناتل خانلری. ج 1. تهران، انتشارات خوارزمی 1362، ص 365

[4] توالی بیت‌های ِ این غزل در نسخه‌ی خانلری و قزوینی- غنی و بسیاری از نسخه‌های دیگر به همین ترتیبی است که در اینجا آورده‌ام. احمد شاملو در تصحیح دیوان حافظ، ضمن اینکه "عروس چمن" را ثبت کرده، چون پیوند درونی بیت‌ها را در ارتباط با موضوع شعر در این غزل درنیافته، این بیت را نسبت به بیت‌های پس از آن در فاصله‌ی نامعقولی گنجانده است؛ یعنی بیت "می ده..." مانند دو نسخه‌ی نام‌برده بیت دوم، ولی بیت‌های بعدی (سوم و چهار) در بیت‌های ششم و هفتم قرار گرفته‌اند.

[5] شرح سودی بر حافظ؛ ترجمه‌ی عصمت ستازاده. جلد دوم. ارومیه، 1362، ص 1288

[6] بهاالدین خرمشاهی؛ حافظ نامه. بخش دوم. تهران، 1385، ص 776