Home نقد و تئوری ادبی شور رهایی در شعر فروغ

 

 

شور رهایی در شعر فروغ

 

از آنجا كه تاريخ شعر و ادب ما،تاريخ سيطره ی فرهنگ و شعر مردانه است،شاعران زن،هنگامی كه به بيان عشق می پرداختند ،يا به دليل ترس ازشورانيدن اخلاق و سنت مسلط زمان بر عليه خويش يا به خاطر عدم دستيابی به معرفت خويشتن نگری ، عمدتاً شعری مردانه می سرودند. هنگامی كه شعر شاعران زن، از رابعه تا پروين اعتصامی را می خوانيم، فضای مردانه ای بر آنها حاكم است؛ يعنی نگرش ، نوع تصاوير و حسيت و ذهنيت در شعراين شاعران به گونه ای است كه اگر نام آنها را از شعر حذف كنيم ،نمی توان پی برد كه اين شعرها از درون يك زن جوشيده باشد .

يعنی در اينگونه شعرها ما هيچگونه حسيت زنانه نمی يابيم ،تجربه ی زنانه را حس نمی كنيم و درون زن را نمی بينيم .انگار همه چيز از بيرون به شعر تحميل شده است .

ميزان رها جويی ‚ شاعر ، بيشتر از طريق برخورد شاعر با عشق مشخص مي شود؛ زيرا عشق، خصوصی ترين و عاطفی ترين رابطه ی آدمی را آشكار می سازد.و شاعری كه بتواند از اين رابطه ی عاطفی،چه به شكل تن نگاری و چه به شكلهای ديگر، آزادانه سخن بگويد،نشان دهنده ی شور و شوق اوست در فراروی از قيدها.عشق در شعر اصولا״ آرمانگرايانه تصوير ميشود.وچون اين تصوير با واقعيت زندگی همنوايی ندارد،يعنی فراتر و بالنده تر گام می نهد، پس حتی گفتن از عشق در شعر در يك جامعه ی سنت زده كه در چنبره ی انديشه های كهنه و واپس مانده اسير است، نوعی ستيز را در خود می پروراند .

و زماني مي توان در شعر به بيان صادقانه ي عشق و تجسم آن پرداخت كه از درون وجود آدمي بجوشد . فروغ فرخزاد ، نخستين زن در تاريخ شعر و ادب ماست كه از درون خويش، درون ِ زنانگي ِ خويش به خود و جهان پيرامون نگريسته . حتي در شعر هاي آغازين و خام او كه جنبه هاي اروتيك در آنها قوي است، فرياد زني نهفته است كه از جسم خود صادقانه سخن مي گويد. و از آنجا كه زن، هميشه در اسارتي چند گانه، فرصت خويشتن نمايي نداشته، باز نمايي شوریدگی تن با بيان عريان و بي حجاب ، در شعرهاي آغازين ِ فروغ، نشانگر خيزش انقلابي شاعري است كه مي خواهد خود باشد و از قراردادهاي مرد سالارانه و سنتي فرا رود و زن بودن خود را در سنجه اي انساني فرياد كند .

از همينجاست كه درون مايه ي شعر فروغ را شور ِ رهايي مي سازد،كه جانمايه اش ، عشق است. شور رهايي در شعر فروغ مراحل متفاوت و اوج گيرنده اي را مي پيمايد: در آغاز ، اين شور و شوق در نياز به گذشتن از سدِ انديشه هاي واپسگرايانه اي است كه ابتدايي ترين خواست عاشقانه ي آدمي را به بند اخلاق مي كشد و مانع ِ رهايي پيموند انساني _ عاطفي در اعتلاي جسم وجان مي شود :

وقتي كه چشمهاي كودكانه ي عشق مرا
با دستمال تيره ي قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي كه زندگي من ديگر
چيزي نبود، هيچ چيز، بجز تيك تاك ساعت ديواري،
دريافتم، بايد، بايد، بايد،
ديوانه وار دوست بدارم .

و چنين است كه فروغ با بيان شوريدگي تن و جان، شور رهايي را باز مي نماياند. واين شور و شوق از مرحله ي جسمي_انساني ِ شعرهاي آغازين،

يا به قول او „آن روزهای خيرگی در رازهای جسم“ به سوی صدای
آرمانی _انسانی يا انسان در كليت خود متبلور می شود :
تنها صداست كه می ماند .
و سرانجام :
پرواز را به خاطر بسپار !
پرنده مردنی است .

يعنی در نزد او شور رهايی از درون عشق از حد رابطه های معمولی فراترمی رود و در پهنه هايی مانند“صدا“ و „پرواز“ كه تبلور رهايی ابدی اند، بازتاب می يابد. و چنين است كه فروغ در انتقاد به پاره ای از شعرهای عاشقانه ی مرسوم می گويد :

„برخورد اين شاعران  با مسئله ی عشق يك بر خورد صددرصد قشری است. عشق در شعر اينان عبارت است از مقداری تمنا و مقداری سوز و گداز وسرانجام سخنی چند درباره ی وصال كه پايان همه چيز است ،در حالی كه می تواند آغاز همه چيز باشد.عشق روزنه ای به سوی دنياها و انديشه ها و افقهای فكری و احساسی تازه ای نگشوده است.و همچنان در سطح چشم و ابروها و ساقها و رانهای زيبا ،كه اگر آنها را از قالب انسانی شان جدا كنند جز تصاوير پوكی نيستند، سر می خورد .
"آرش،شماره ی13_اسفند1345"

و با همين انديشه است كه از درون شعر بانگ بر می دارد :

مرا به زوزه ی دراز توحش
در عضو جنسی حيوان چكار
مرا تبار خونی گلها به زيستن متعهد كرده است

اما شور رهايی در شعر فروغ تنها در عرصه ی عشق آرمانی_انسانی نمي گنجد ، در جستجوی دريچه های ديگری است در اجتماعی كه خود در شعر „آيه های زمينی“ تصويرش مي كند؛ در سرزمينی كه „خاك ، مردگانش را به خود نپذيرفت و خون بوی بنگ و افيون مي داد و خورشيد مرده بود.“ و چنين است كه پايان شعر به سوی نور فرياد مي زند :

آه ای صدای زندانی
آيا شكوه ياس تو هرگز
از هيچ سوی اين شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه ، ای صدای زندانی
ای آخرين صداي صدا ها …….

يعنی شور فروغ ، هر دو سوی رهايی را می آكند. سويه ی نخست آن ، رهايی جسمی_فردی يا بازيابی هويت زنانه_انسانی خويش است و سويه ی ديگر ، رهايی از بندهای عام اجتماعی است كه ديگر جنسيت نمی شناسد . و اين دو سويه ی رهايی ، مانند دو نيمه ی يك كل واحد ، مكمل يكديگرند و هر كدام از اين نيمه ها بدون وجود ديگری ، حيات واقعی خويش را ادامه نمی دهد. عدم حضور يا وجود هر يك از آندو ، نشان دهنده ی بيماری يا نقص و يا ناهنجاری جدی در جامعه است .

از آنجا كه فروغ پيوسته در پيوند با جهان زنده و نوين ، پوست می اندازد، نگاه و شعر او مدام در حال شدن و ديگرگون شدن است . و اين دگرگونی در يگانگی درون و بيرون شعر او رخ مي دهد! يعنی هم انديشه فرا مي بالد و هم ساختار و زبان شعر تحول  می پذیرد . چرا كه بدون تحول انديشگی ، پايداری ساختار نوين نا ممكن است .

چون فروغ مي خواهد از قيد و بندهايی كه از طبيعت زندگي به دوراند و يا طبيعت زندگی را مسدود و محبوس می كنند ، فرا رود ، پس خود به سوی آنچه كه“طبيعی“ است گرايش دارد .

پس وقتی هر آنچه كه ابزار قيدو بند می شوند، او بر عليه آنها“عصيان“ می كند تا به رهايی دست يابد. در واقع ، از آنجا كه „گناه“ وجه اخلاقی اسارت است، فروغ می خواهد با تن زدن به „گناه“ از اسارت بگرزيد. زيرا اخلاق برای اينكه انسان به رهايی نينديشد، با تابو كردن بسياري از لذتهای خاكی ، هر گونه رها جويي را به „گناه“ نسبت مي دهد،تا بدين گونه ، ترس و واهمه مانع از خود يابی و استقلال انديشه شود، و يا به زبان فروغ، „ارواح كور و كودن“ را فلج كند :

آنها غريق وحشت خود بودند
و حس ترسناك گنهكاری
ارواح كور و كودنشان را
مفلوج كرده بود .

پس وقتی فروغ با شور و شوق مي گويد: „ گنه كردم ، گناهی پر ز لذت“، عصيانی است در برابر بند و اسارت و وحشت و برای دستيابی به شرايطی طبيعی . شور فروغ در سويه ی طبيعی شدن، هم پهنه ی رابطه با طبيعت را در بر مي گيرد و هم به سوی طبيعت زبان گرايش دارد: زيرا به قول خودش،

می خواهد „با حجمی ،خط خشك زمان را آبستن“كند. و اين „حجم“، نشان دهنده ي بعدهاي ديگر يا تازه ای است كه ديگر آن خط خشك و ثابت پيشين را بر نمی تابد .

1. در سوی يگانگی با طبيعت

در يك سوی شور رهايی، كه به طبيعی شدن گرايش دارد، پيوند او با طبيعت قرار دارد، كه تا حد يگانگی با طبيعت پيش می رود. در شعر „آنروزها „‚ وقتي در مقام „زني تنها „ با حسرت از گذشته „روزهاي خوب“ حكايت مي كند ‚ از همه چيز پيرامون خود در جذبه اي از مهر و يگانگي سخن مي گويد: از آسمان و شاخساران پر از گيلاس و پيچكها و عطر اقاقي تا كبوتر و كرسي و جامهاي رنگي و صندوقخانه و …..همه در يك رابطه ي ويژه ي عاطفي با شاعر به شعر راه مي يابند. حتي برفي كه باعث مرگ گنجشكهاي شاعر مي شود ‚ پذيرفتني و دوست داشتني است :

آن روزهاي برفي خاموش
كز پشت شيشه ‚ در اتاق گرم
هر دم به بيرون خيره مي گشتم .
پاكيزه برف من ‚ چو كركي نرم
آرام مي باريد .

ـ

چون برف مي خوابيد
در باغچه مي گشتم افسرده
در پاي گلدانها ي خشك ياس
گنجشكهاي مرده ام را خاك مي كردم .

با وجود اينكه برف و سرما ‚ باعث مرگ گنجشكها مي شود و شاعر با اندازه از آن ياد مي كند ‚ ولي برف را „پاكيزه برف من“مي نامد: يعني خود را از عناصر طبيعت ( در هر شكلي ) جدا نمي پردازد. و اين ضمير „من“ ‚ چه در مورد برف و چه در مورد گنجشك به مفهوم تصاحب نيست ‚ بلكه در سوي يگانگي يا همدمي ميل مي كند. زيرا شاعر با پذيرش طبيعت زندگي ‚ آنچه را كه به طور طبيعي موجود ديگري را به مرگ مي كشاند محكوم نمي كند و حتي خودرا با آن يگانه يا همدم مي انگارد . و همين نشان دهنده ي نوع حسيت اوست كه درسمت رسيدن به طبيعت زندگي رشد مي كند. اما بر عكس ‚ او بر هر آنچه كهانسان را از طبيعت زندگي دور مي كند، مي تازد .

اينگونه پيوند با طبيعت كه از حس و نگرش فروغ نسبت به زيست طبيعي مايه مي گيرد، در پاره اي از شعرها باز هم عمق بيشتري مي يابد و به نوعي همراهي يا هماهنگي مي رسد :

من خوشه هاي نارس گندم را
به زير پستان مي گيرم
و شير مي دهم

و اين حس هماهنگي كه همدردي را نيز در خود مي پروراند به حس يگانگي با طبيعت مي رسد، تا جايي كه خود و طبيعت را در هم مي آميزد و تفاوت از ميان مي رود :

دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد، مي دانم ، مي دانم ، مي دانم
و پرستوها در گوديِ انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت .

در واقع ، نزد شاعري كه از انديشه هاي مسلط و خط خشك زمان فرا مي بالد و با نگاهي آرماني به هستي مي نگرد، اين شور و شوق رهايي ، به رها شدن از خودِ بيگانه براي يگانگي با  باغ و باور كردن هستي مي انجامد .

2. در سوي طبيعت زبان

اما گفتم كه شور رهاييِ او، افزون بر رابطه ي با خودِ طبيعت يا اجزاي آن، به سوي طبيعت زبان نيز گرايش دارد .
شور فروغ براي رهايي تنها به ساخت انديشه محدود نمي شود ، بلكه به ساخت و زبان شعر نيز كشيده مي شود؛ زيرا قيد و بند تنها در بافت اجتماعي وجود ندارد، پهنه ي شعر نيز از سوي خشك انديشان ادبي به بند سنت در مي آيد و از طبيعت خود دور مي شود. پس شاعري كه در راستاي انديشه به تازگي مي رسد، مي خواهد ساخت شعر را نيز در همان راستا دگرگون كند؛و گرنه دچار تناقص خواهد شد.و اين تناقص بايد به سوي اين يا آن پهنه ي ساختاري حل شود.براي همين است كه ما با شعرهايي مواجه مي شويم كه در ساخت يا ظاهر ، نو، ولي در محتوا يا انديشه كهنه اند و يا بر عكس ، در ساختِ كهنه، عناصر نويي مطرح مي شود؛ كه هر دو حالت نشان دهنده ي قوام نا يافتگي ِانديشه و شعر شاعر يا بحران انديشگي است .
می دانیم كه فروغ يكي از پيروان شعر نيمايي است. يعني او از“تولدي ديگر“به بعد، با پذيرش و پيشنهاد نيما در مورد شكستن طوليِ مصراعها شعر سروده است. و از اين زاويه ، شعر او در نحله ي شعر نيمايي جا مي گيرد. يكي از دستاوردهاي نيما در اين راستا، طولاني كردن مصراع، بيش از حد متعارف و سنتي آن است . ولي اين طولاني تر كردن در نزد نيما تنها در مورد بحور متفق الاركان ، بحوري كه در آنها ركن ها تكرار مي شوند، صورت مي گيرد.ولي در بحور مختلف الاركان ، بحوري كه از ركن هاي مختلف تشكيل شده، مصراعها اگر چه شكسته مي شوند، ولي طولاني تر از حد معمول به كار گرفته نمي شوند. ولي فروغ از اين محدوديت شعر نيمايي نيز فرا مي رود و در پاره اي از شعرها ي خود مانند شعر“ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد“ ، اوزان مختلف الاركان يا مركب را طولاني تر از حد معمول آن به كار مي گيرد. و از آنجا كه معمولاً اين بحور، به خاطر نرمش موسيقاييِ آنها، به نثر يا گفتار پهلو مي زنند. در شعر فروغ ، به خاطر طولا ني تر شدن يا گسترش آنها ، باز هم بيشتر به بيان نثر يا گفتار نزديك مي شود، گفتاري كه داراي موزونيت آرام يا گفتاري است.به همين خاطر رضا براهني اين حالت را „هارمونيِ گفتار“ مي نامد، كه اصطلاح بجايي است .
بدينگونه است كه فروغ ، شور رهايي را در سمت ساخت شعر مي كشاند و در سوي رهايي يا آزادگيِ بيشتر در جهت رسيدن به بافت و موسيقي طبيعي كلام پيش مي رود ؛ يعني گسترش مصراع ، گسترش رهايي است براي بيان طبيعي و آسوده ترِِِِِِِ درون .به گمانم  اگر فروغ جوانمرگ نمي شد، اين آزادگي ِ ساختاري در شعرش نمود بيشتري مي يافت و به عرصه هاي گسترده تري گام مي گذاشت؛ زيرا او شاعري نبود كه بند كهنه را بگسلد تا به بند تازه اي تن بدهد .
شكل ديگر رهاييِ فروغ در زبان يا رسيدن به ساخت طبيعي ِ زبان ، به چگونگي بيان او در شعر مربوط مي شود. در اين راستا ، فروغ مي كوشد بيان شعرش را به بيان نثر يا محاوره نزذيك كند؛ يعني به نوعي به ساخت طبيعي ِ زبان دست يابد، كه نشانگر گريز او از اقتدار زبان رسمي و جموديت ادبي است .
البته نيما ، كه خود از زبان رسمي و جامد مي گريخت ، در پي ِ زبان زنده اي ، فراتر از زبان عاميانه بود كه خود آن را „ حال طبيعي بيان „ و „ همسايگي با نثر“ مي ناميد. اما نيما نتوانست كاملاً به آنچه كه مي انديشيد دست يابد. از آنجا كه در كتاب „نگاهي به شعر نيما“ مفصل به اين مبحث پرداخته ايم ، از تكرار دلايل چنين خواست و عدم دستيابي آن ، خودداري مي كنم .
اما فروغ نخستين شاعر شعر نيمايي است كه پيشنهاد نيما را بدرستي اجرا كرد و توانست به نوعي تناسب يا توازن ميان زبان روزمره يا گفتار و زبان آوري رهايي يابد و به حيات طبيعي خود باز رسد. چنين توازني يا تناسب ميان سادگي ِ بيان و ژرفش تخيل و معنا همراه است؛ يعني سادگي بيان در شعر به هيچوجه با خلاء تصوير و بيان ساده ي مفاهيم همراه نيست؛ همان چيزي كه بعضي به اشتباه از سادگي ِ بيان فروغ به سادگي يا ساده انگاري تصوير ومعنا مي رسند و كاريكاتوري از شعر فروغ را به نمايش مي گذارند. براي همين است كه تقليد از شعر فروغ تقريباً ناممكن است .
در هر حال ، گرايش فروغ در سوي شعري با بيان ساده ، از همان شور او براي فراروي از قراردادها يا گريز
از اقتدار زبان فاخر ادبي و نزديك شدن به طبيعت زبان، سرچشمه مي گيرد. فروغ شاعري است كه با شور خويش براي رهايي از بندها و پيوستن به طبيعت زنانگي_ انساني ِ خويش در حركت است و در اين مسير ، همه ي آحاد وابزار كار، از جمله زبان و موسيقي شعر را دگرگون مي كند. به همين دليل شعر او حركتي ساده و پيشرونده دارد، و زبان شعرش مدام پيش مي رود ؛ چنانكه گويي هرگز توان ايستادن ندارد .

بهمن 1371