Home فلکی از نگاه دیگران فرامرز پورنوروز

 

 

 

فرامرز پورنوروز: من هنوز با "سایه ها" می گردم

 

 

 

 


بعد از " زمین " امیل زولا مدتها بود رمانی را دو بار نخوانده بودم. خواندنی که هر بارش برایم غافلگیر کننده و لطیف باشد و مرا درگیر حوادث و ماجراهایی بکند که مثل قهرمان داستان، سرگردان آینده ی نامعلوم  باشم و از لابلای سطور و صفحات کتاب سرک بکشم و دنیای مخاطره آمیز و پر راز و رمز را که به خیال می ماند نظاره کنم.
" سایه ها" این فرصت را به من داد که آن حال و هوای دست نیافتنی را که فقط با خواندن یک رمان لطیف به انسان دست می دهد ، چند باره تجربه کنم و زندگی را از دریچه ای که دوست دارم، تماشا کنم.
رمانی که بعد از خواندنش می مانی که کی بوده ای و کجا هستی و شک می کنی که " نکنه من همان قهرمان داستان هستم! " و بخواهی او را در خودت ادامه بدهی و در خیالت برایش آینده و ماجراهایی بسازی.
رمانی که بعد از خواندنش می مانی که هوای مه آلود اندکی عوض بشود و آفتاب بتابد تا سایه ها را روشن تر ببینی  ولی بعدا می فهمی که ابر و مه رقیقی که در فضا موج می زند، فقط در درون تو بوده و قرار نیست چیزی روشن بشود و بعدتر به این می رسی که زندگی پر راز و رمز و هوای مه آلود درون ، زیباتر از هر چیزیست و خوشحال می شوی که می توانی دنیا را و انسان را قدری پیچیده تر ببینی. و آخر سراینکه نمی دانی بالاخره این حال و هوای واقعی توست و یا  وهم و خیالی ست که از رمان بتو سرایت کرده . و همینطور میمانی و چایی ات سرد می شود.
مطمئن هستی که شعر نخوانده ای و کتابی که پیش رویت است ، رمانی ست بسیار ساده و بی تکلف و قابل فهم، ولی حس میکنی فضا از بوی شعرآکنده است و همه چیز فراتر از آن که باید باشد، خود را نشان می دهد. کلمات و جملات ساده در تو نفوذ می کنند و تو را به بازی می گیرند و نرم نرمک مثل موسیقی در گوش و ذهنت روان می شوند و وادارت می کنند که برخیزی و با " سایه ها" راه بروی و بدنبال خودت بگردی تا نقش خودت را درفضای داستان پیدا کنی. با سهراب دوازده ساله همسفر می شوی تا از تنهایی شبانه در کوهستان  وهمناک نترسد. با اره و هر آنچه دم دست داری به جان درختها می افتی تا جاده ی خیالی ساخته شود. یا اصلا درختی می شوی و این سوال در ذهنت شکل می گیرد که چرا شاخ و برگ ات را می زنند و قطعه قطعه ات می کنند؟
یا داس بر می داری و همراه " جواردهی ها " به جنگ مردان ده همسایه می روی و صدای تیرتفنگ عمو می ترساندت. به صدیقه می گویی که " اصغر شیرازی " دیگر نخواهد آمد تا شب ها در کنارت بخوابد و تکانت بدهد و...
گمان می کردی دیگر دوران طنز باشکوه " اینیاتسیوسیلونه " در رمان " فونتامارا" به پایان رسیده و دیگر چیزی نخواهی خواند که گریه و خنده را همزمان در چهره ات بنشاند. ولی روزی کتابی دستت می رسد در قد و قواره ای که اول با تردید فقط ورق می زنی و می خواهی قبل از خواب مقدمه اش را بخوانی تا یک فرصتی گیرت بیاید واگر " کشیدی " بخوانی اش. و همین نگاه مختصر جادویت می کند و می کشاندت تا یکهو می بینی  به آخرهای کتاب رسیده ای و ناخودآگاه دنبال ادامه اش هستی. و با خودت می گویی کاش ادامه ای در کار بود. بعد ساعت بالای سرت را نگاه می کنی که شش صبح را نشان می دهد و تو هنوز بیدارتر از همیشه بجای نویسنده ی کتاب داری با عکس رنگ و رو رفته ی قهرمان داستان صحبت می کنی و می خواهی  برایت بگوید که آن غروب که خود را در پشت درخت مخفی کرده بود، سایه چگونه ظاهر شد و چگونه به دنبال عمو به اطاق رفت و عمو وقتی کارد سینه اش را می شکافت چند بار زوزه کشید و سایه که با کارد خونی از اطاق خارج می شد، به کدام سمت رفت. بعد بپرسی که آخر چگونه توانستی از جلد خودت خارج بشوی و به چنین کاری دست بزنی ؟ نکند انتقام می گرفتی؟ انتقام همخوابگی عمو با مادرت! همان روز که ناخودآگاه  رانهای سفید مادرت را در آغوش عمو دیده بودی و غرورت شکسته بود. شاید هم انتقام خودت را از ملای ده می گرفتی که در سیزده سالگی در خلوت کلاس می خواست بند شلوارت را باز کند و تو فرار کرده بودی و در مه غلیظ جنگل گم شده بودی و آخر سر گاو نجاتت داده بود!
نویسنده ی در مقدمه ی کتاب می گوید: پیشاپیش بگویم که در نوشتن این داستان جابجا تحت تاثیر آن شیوه ای که به رئالیسم جادویی معروف شده ، یعنی درهم آمیزی رویا و واقعیت بوده ام. "
تاثیر پذیری نویسنده از رئالیسم جادویی یا همان سبکی که با " گابریل گارسیا مارکز" تداعی می شود، پذیرفتنی ست. ولی" سایه ها" جز در مواردی گذرا چندان ربطی به رئالیسم جادویی ندارد. یعنی ساختار کلی رمان بر این سبک پی ریزی نشده. این که یک رمان به سبک خاصی نوشته شود به خودی خود چیزی از ارزش کتاب کم یا زیاد نمی شود. و این استحکام درونی رمان و جهانبینی عمیق و دید روشن نویسنده از محیط زندگی و انسان و کلا احاطه به موضوع کار است که رمانی را خواندنی می کند. "سایه ها" حتی اگر به این نیت هم نوشته شده باشد که نویسنده بخواهد خود را در عرصه ی رئالیسم جادویی بیازماید، حاصل کارش از سبک مورد نظر فاصله دارد. این تفاوت دارد که ما انسان و جهان و پدیده ها را با هاله ای از وهم و خیال بتصویر بکشیم یا این که فقط افکار مغشوش یا پندارها و اوهام قهرمانان داستان را در مقطعی خاص بیان کنیم.
نمونه ی موفق چنین سبکی در رمان فارسی " اهل غرق" از منیرو روانی پوراست .
در" اهل غرق" زبان جادویی نویسنده و رفتار قهرمانان رمان ، طبیعی ترین عکس العمل آنها در محیط بسته ی بنادر گرم و سوخته و دریای پهناور پیش روست . محیطی که  خیال و وهم را در ضمیر انسان دامن می زند. تا آنجا که گویی بدون خیال ، زندگی راهی پیش رو ندارد.
این فضا در رمان فارسی هر چند که بی تاثیر از ادبیات آمریکای لاتین نیست ، ولی خود محصول ناهمگونی عمیق اجتماعی و فرهنگی محیطی ست که اوهام  تا اعماق زندگی انسانها راه یافته اند.
"سایه ها" با زبان و لحن خاص خود در خدمت بیان این ناهمگونی اجتماعی و فرهنگی و باورهای توده ای در عرصه و سبک دیگر است. سبکی که با رئالیسم ناب رمان " فونتامارا" پهلو می زند. با اینهمه نویسنده در مواردی هم که به کلام جادو متوسل می شود تا درهم آمیزی واقعیت و خیال را در ارواح پریشان به تصویر بکشد ، بخوبی از عهده ی آن بر آمده است :
"... در گرد و غباری از نور آمدند. راه که می رفتند، از روی زمین خاکه ی نور بلند می شد. به نزدیکی ما که رسیدند همه جا مثل روز روشن شده بود. تا آنجا که جا داشت خودم را به دیواره ی حفره ی زیر صخره چسباندم. یک زن و مرد پیشاپیش بقیه در سازی مثل سرنا می دمیدند که آهنگ عجیبی داشت. همه برهنه بودند.
پستانهای زن ها تا زانوهایشان می رسید. بعضی ها پستان ها را مثل شال گردن روی شانه هایشان پرت کرده بودند....زن و مردی که وسط دایره می رقصیدند، پس از مدتی با هم از دایره می زدند بیرون و در تاریکی ، پشت صخره ها از نظر می افتادند، و دو نفر دیگر رقص را شروع می کردند" ص 72
" سایه ها " داستان مردیست که با عکس های دوران کودکی اش حرف می زند. او عکس ها را به حرف می آورد تا نقاط تاریک و مبهم گذشته اش را برایش بازگو کنند. و عکس ها از روستای " جورده " می گویند. از روابط خانوادگی ، از عشق های بی سرانجام ، از ناتوانی روستائیان در مقابل زمینداران ، از دلهره ی عشق های سوزان چهارده سالگی، از زندگی نوکران خانه زاد و از اجنه هایی که تمام سوراخ سنبه ی خانه های روستائیان را پر کرده اند. از باورهای پوسیده ای می گوید که انسان را گاه تا حد موجودات پست به نمایش می گذارند.
تولد " سایه ها " بی گمان کسانی را که به ادبیات داستانی خارج کشور نگاه نامهربانی دارند ، به فکر خواهد برد و نشان خواهد داد که ادبیات جدی جغرافیا نمی شناسد. زیرا که هر جا که انسان هست ، عشق و درد و زیبایی و به تبع آن آفرینش هنری در بستر مناسب خود پیش خواهد رفت.
شهروند - 16 بهمن

Add comment


Security code
Refresh