Home شعر

  شعر تازه ای از م. فلکی

 

چیزی از اندام ِ سحر با من است

وقتی که سایه‌ای دنیا را پس می‌زند

  

 

در وقت ِ سایه

راه 

از کنار ِ من کنارتر می‌رفت

و من در راه تو

در کنار ِ خود رها می‌شدم.

 

 

 

نامه به یک دوست مرده

 

 

 

از خود فاصله می‌گیرم

شکل ِ زمان را

در تقویم ِ صدا می‌جویم

دیواری خسته

که درنگ ِ دراز ِ خاکستر است

راه بر هندسه‌ی خواب‌هایم می‌بندد.


رؤیای من

رؤیای من

در همین سوی وقت، که تنم

با عقربه‌ی ساعت نمی‌چرخد،

چرخ می‌خورد دور ِ نیمه‌ی دیگر ِ زمین:

در خیابان ِ سیزده‌سالگی ِ تمام زنان جهان دراز می‌کشم