Home داستان


حیاط ِ صلح

(داستان کوتاه)

از پسر ِ چهارساله‌ی یکی از دوستان پناهنده وقتی می‌پرسیدند پناهنده یعنی چی؟ می‌گفت: "یعنی تقسیم."

از بس پدر و مادر و دوستان و آشنایانش در هایم * و در صف‌های گوناگون از تقسیم صحبت کرده بودند که آن بچه از پناهندگی فقط تقسیمش را یاد گرفته بود. خب، اینطوری هم هست؛ کسی که تقاضای پناهندگی می کند، کمتر پیش می‌آید که تا تعیین ِ تکلیف، همان‌جا ماندگار شود. معمولا آدم را پرت می‌کنند به شهرهای کوچک یا به روستاها. این "تقسیم" ممکن است چند بار اتفاق بیفتد و ماه‌ها هم طول بکشد که آدم کم کم حس می‌کند که هر تکه از وجودش را جایی جا گذاشته و "تقسیم" تبدیل به "تجزیه" می‌شود.